برای دردانه ام

ماه رمضون و افطاري اداره و تعطيلات عيد فطر(روستاي شيت)

مهربونم  يكي از جاهايي كه ماه رمضون امسال  برا افطاري دعوت شديم اداره من بود.. دوستاي خوبت رهاجون و آوا جون هم بودند . اولش خجالت ميكشيدي و صحبت نميكردي و بعد يه ذره با رها  خو گرفتي .  خوشحالم كه وقتي گفتند بچه هاي زير 10 سال  بيان براي ريافت جايزه خيلي راحت بدون اينكه از من بخواي باهات بيام رفتي رو سن  و جايزه ت رو گرفتي.  وقتي براي مسابقه ازبينتون داوطلب خواستن شما بازم رفتي . مسابقه بولينگ بود  و شما از همهع بچه ها ريزنقش تر بودي و من همش نگران بودم كه نكنه نتوني به هدف بزني و ناراحت بشي. همه بچه ها اجازه دو پرتاب داشتن و خيلي هاشون در دو پرتاب موفق نميشدن هدف ها رو بندازن يا نهايت دو سه ت...
5 مرداد 1394

اولين شب دور بودن از مهرسا

عزيزترينم  از وقتي شما به دنيا اومده بودي هيچ ماموريت و دوره آموزشي خارج از شهر رو نرفته بودم الا يك دفعه كه به همراه شما و بابا جون رفتيم تهران و من در كلاس شركت كردم . هم احساس ميكردم ديگه وقتشه كه حداقل براي يك شب هم كه شده از هم دور باشيم و هم واقعا احساس ميكردم از ساير همكارام تو استانهاي ديگه خيلي عقب موندم به هر حال 4 سال كم نيست اونم برا رشته تحصيلي و شغل من كه واقعا هر روز در حال تغييره . فقط شانس اورده بودم مدير كلي داشتم كه اول از خودم سوال ميكرد كه ميتوني بري يا نه و وقتي ميگفتم نميتونم دخترم رو تنها بزارم ماموريتم رو كنسل ميكرد. اما با بازنشسته شدن اون مدير كل اوضاع كمي عوض شد و ديگه نميشد به راحتي از زير ماموريت ها ش...
29 تير 1394

اتفاق ناگوار (پاره شدن پیشونی)

جمعه 15 خرداد 94 ساعت 12:30 بود و شما در حال بازی با من بودی. رفتی یه روسری بیاری و سرم کنی که صدای گریه ت اومد. فکر کردم کشو رو کشیدی و افتاده رو دست یا پات ...  تا اومدم اتاق دیدم صورتت کلا خونیه و پیشونیت پاره شده . بند دلم پاره شد.. من که طاقت دیدم یه قطره خون رو رو دست و پای تو نداشتم حالا به چه صحنه ای مواجه شده بودم.. دست و پام میلرزید .... من از خون وحشت داشتم ...چه برسه اون خون از وجود نازنین تو باشه.. اما باید کاری میکردم ... بغلت کردم و چادر نمازم رو محکم فشار دادم رو زخمت و بعد دیدم بیشتر گریه میکنی و به وحشت افتادی با دست زخمت رو به هم نزدیک کردم تا جلوی خونریزی رو بگیرم .. تو این زمان بابا به محض افتادن این اتفاق رفت طب...
22 خرداد 1394

برنامه های مهد کودک و چند تا از نقاشي هاي مهرسا

شیرین زبونم خدا رو شکر مهدت خیلی مدیریت خوبی داره و براتون برنامه های خوبی تدارک میبینه..  روز 30 اردیبهشت شما رو از مهد بردن شهرک ایمنی و بعضی قوانین رانندگی و تابلو ها رو بهتون یاد داده بودن و بهت خوش گذشته بود. روز 3 خرداد هم بردنتون پارک بانوان . گفته بودن براتون لباس راحت بپوشونیم و آفتاب گیر و زیر انداز و خوراکی و ناهار مورد علاقه شما. خیلی هیجان داشتی . ناهار به درخواست خودت سالاد ماکارونی و سالاد اولویه برات درست کردم و مثل همیشه به عنوان خوراکی لیموناد و کیک انتخاب کردی.. يكي از روزهاي قبل از نيمه خرداد هم از مهد بردنتون تولد دوست خوبت نيلا جون كه همسن شماست ولي در كلاس سميرا جون. تولد مفصل و در سالن رستوران آريا بر...
22 خرداد 1394

رفتن به تهران بخاطر لوزه شما

کوچولوی من.. بهار شد و کماکان شما مریض هستی.. دیگه از بس دکتر بردمت و دارو دارم خسته شدم . حس میکنم ضعیف شدی. ... بعضی وقتها نه میتونم بگم مریضی و نه سالم سالم ... انگار کلا مجاری تنفسیت تحریک شده و بیشتر وقتها تک سرفه میکنی...انشالله که هر چی زودتر خوب خوب خوب بشی. بعد از اینکه دکتر خودت گفت که لوزه هات بزرگه و دکتر متخصص گوش و حلق و بینی  هم گفت نیاز به عمل داره بخاطر اینکه مطمئن بشیم به دکتر بسیار خوب تو تهران پیدا کردم که متخصص گوش و حلق و بینی اطفال بود و ازش وقت گرفتیم و روز 23 اردیبهشت راه افتادیم به سمت تهرن و یکراست رفتیم مطب دکتر بهرام ملکوتی و بعد از معاینه گفتند که لوزه هات حتما نیاز به عمل داره و مثل قلکی میمونه که فقط ی...
22 خرداد 1394

نوروز94

دخنر نازم امسال تحویل سال ساعت 2 و 15 دقیقه نیمه شب بود و قرار بود همگی خونه آقاجون باشیم که بخاطر مریضی شما ما خونه خودمون موندیم . امسال اولین سالی بود که اقا جون تو جمعمون نبود و جای خالیش خیلی خیلی بیشتر از هر روز دیگه حس میشد . امسال اولین سالی بود که تحویل سال بیدار نبودیم .. روز اول عید به نوعید آقاجون سپری شد و بخاطر همین مسئله هم همگی تصمیم گرفتیم  برا تعطیلات عید برنامه سفر نچینیم .. دید و بازدید خاصی نداشتیم بجز اقوام درجه یک. بابا بزرگ و دایی هم قرار بود با تور برن سفر که بخاطر مریضی شدید سفرشون رو کنسل کردن و کل تعطیلات خونه استراحت کردند و به علت ترس از سرایت نتونستیم کنارشون باشیم و بهشون سر بزنیم . در کل ع...
22 خرداد 1394

تبریک عید

نميدانم تو را به اندازه نفسم دوست دارم  يا نفسم را به اندازه ي تو..... نميدانم چون تو را دوست دارم نفس ميكشم  يا نفس ميكشم كه تو را دوست بدارم..... نميدانم زندگيم تكرار وست داشتن توست  يا تكرار دوست داشتن تو زندگيم.... تنها ميدانم كه دوست داشتنت  لحظه لحظه ي زندگيم را ميسازد... و عشقت ذره ذره ي وجودم را... عيدت مبارك ...
3 ارديبهشت 1394

اسفند 93 و گوش درد مهرسا و به دنيا اومدن دو تا ني ني ناز

بهترينم... 1 اسفند ب خونه عزيز جون بوديم و شما نصفه شب از خواب بيدار شدي و گريه كردي و گفتي گوش راستت درد ميكنه ..مسكني دم دستم نبود  و فقط تونستم كمي پماد پيدا كنم و بمالم و حوله داغ كنم و بزارم رو گوشت و بخوابونمت... اما روز بعد ديگه اثري از گوش درد نبود  اما با اين وجود برديمت دكتر گوش و حلق و بيني (دكتر ط..) و گفت لوزه داري و بايد عمل بشه و گوشت هم عفونت داره و آنتي بيوتيك داد و من دو روز دادم اما ديدم گوشت درد نميكنه سرخود قطع كردم (ميدوني كه به داروي هيچ كسي غير از دكتر خودت اعتماد ندارم )و سرحال بودي تا اينكه 10 اسفند از مهد تماس گرفتن كه گوش مهرسا جون درد ميكنه و لطفا زودتر بيايد دنبالش ..وقتي اومدم خوب بودي و گفتي ديگه...
11 فروردين 1394