برای دردانه ام

سفر به مشهد (آبان 94)

1394/10/21 8:07
نویسنده : مامان دردانه
1,089 بازدید
اشتراک گذاری

عزيزترينم 

و اما دومين سفر شما به مشهد و پابوس امام رضا (ع) ؛13 آبان بود . البته اين سفر با سفرهاي ديگه مت فاوت بود چون قرار بود دوست عزيزم رو ببينم .اين دفعه قرار شد سه نفري بريم و ساعت 8:20 شب با قطار مستقيم عازم مشهد شديم . به شما تو قطار كلي خوش گذشت . نصف مسير كه خواب بودي و بعد بين كوپه ها در رفت و امد بودي و .. 

اصلا و ابدا اذيت نكردي .. روز 14 ام ظهر رسيديم مشهد و بعد از يه استراحت كوچولو رفتيم حرم . هميشه تو حرم حس خاصي بهم دست ميده اما متاسفانه شما نسبت به دعا كردن و .. حساسيت شديد نشون ميدي . چون موقع دعا ممكنه اشك از چشمم بياد يا بغض كنم هر دفعه از ته دل ميخوام دعا كنم گريه ميكني و نميزاري و ميگي مامان دعا نكن... از طرفي خواستم تنها برم بخش خانمها كه گريه كردي و نزاشتي اين بود كه هر دفعه كه رفتيم حرم سه تايي با هم تو رواق دارالحجه بوديم .

و اما ديدار عزيزترين دوستم...

صبح روز جمعه 15 آبان با هماهنگي هاي قبلي با كليييييييييييي هيجان و تپش قلب راهي خونه دوست عزيزم شديم . و لحظه ديدارش انقدررررررر زيبا و لذت بخش بود كه چيزي يادم نمياد... قرار بود صبحانه شله مشهدي بهمون بده كه هميشه تعريفش رو برام ميكرد. با هزار سختي شله رو پيدا كرده بود و كليييييي شرمنده مون كرده بود خلاصه شما هم با ايليا جون و آيلين جون مشغول بازي شدي گرچه هر از گاهي با آيلين جون سر چيزاي ساده دعوات ميشد چشمک.براي ناهار دسته جمعي رفتيم باغ سالار البته قرار بود بريم ارم كه غذا تموم شده بود و رفتيم باغ سالار ... متاسفانه من بخاطر سنگين بودم شله اي كه صبح خورده بودم ميل به غذا نداشتم و محروم موندم و بيشتر نظاره گر بودم......... اما در جوار دوست عزيزم بودن خودش از هزاران هزار رستوران و وعده غذايي و .. برام بيشتر ارزش داشت .. بعد از صرف ناهار زحمت كشيدن و ما رو بردن طرقبه و شهر روياي پديده و پاساژ ... و پاساژ ويلاژتوريست و بچه ها رو برديم شهربازيش و كليييييييييي خوش گذشت بهشون.

روز بعد دوباره صبح رفتيم حرم و بعد اطراف حرم و .. و نهايتا براي ناهار رفتيم رستوران قصر طلايي . خيلي خيلي عالي بود .. و بسيار خوشمون اومد منتها من بخاطر سنگيني معده بازم نتونستم اونطور كه بايد و شايد غذا بخورم.. 

دوباره ساعت 6 مليحه مهربونم و همسرش گلش باهامون قرار گذاشتن  وبا هم رفتيم  پاساژهاي خيابون سجاد  و پاساژ قسطنطنيه و خورشيد و .. و زيست خاور براي خريد زعفران و .. و نهايتا مجددا برا شام شرمنده مون كردن و رفتيم خانه اسپاگتي و حدود 11:30 شب با غصه زياد از دوست مهربون و نازنينم خداحافظي كرديم . به اميد اينكه تشريف بيارن منزل ما و بتونيم ذره اي از محبتهاشون رو جبران كنيم ... و يا دوباره ما بريم مشهد و مزاحمشون بشيم ..خندونک

روز 17 آبان صبح ساعت 7:30 با قطارهاي سريع السير مشهد تهران برگشتيم و متاسفانه قطار بعدي رو با اختلاف دو سه دقيقه از دست داديم (البته بليط نخريده بوديم منتها اگه كمي عجله ميكرديم ميرسيديم ) و كلي تو راه اهن منتظر شديم  و ساعت 5:20 از تهران راه افتاديم و 10:30 رسيديم . 

 و اين بهترين سفري بود كه به مشهد داشتيم .. هم بخاطر زيارت امام رضا (ع) كه كلي منو سبك ميكنه و هم ديدن خانواده دوست عزيزم كه سنگ تموم گذاشتن در مهمان نوازي.

در ضمن اخرا مهرسا و آيلين حون هم حسابي دوست شدن و مهرسا ميگفت مامان آيلين خواهر كوچولوي منه.. 

اما خب رابطه مهرسا با ايليا بهتر بود و بيشتر با اون بازي ميكرد خصوصا تو پاساژهااااااااخنده در ضمن آيلين جون خيلي خيلي خيلي زيبا و دوست داشتني حرف ميزد.. كه حسابي دل منو برد..

مليحههههههه عزيزم عاشقتم دوست خانم و خوشگل و مهربونم......

و اينم دو تا عكس خوشگل از مهرساي عزيز و آيلين جون مهربون و شيرين و دوست داشتني

باغ سالار شانديز

پسندها (1)

نظرات (0)