برای دردانه ام

تولد دو سالگی

امید زندگی  دومین سال تولدت هم افتاد به ماه رمضون و ما نتونستیم برنامه ی خاصی برا تولدت تدارک ببینیم .... اما سال دیگه کاملا از ماه رمضون در میاد و میوفته یه 5 شنبه که میتونیم مطابق میلمون برنامه ریزی کنیم .ایده های زیادی برا تولدت به ذهنمون اومد ولی نهایتا تصمیم گرفتیم امسال هم با افطار یکی کنیم و خونه برگزار کنیم البته خانواده های من و بابایی رو در دو روز جدا و پشت سر هم دعوت کردیم که هم راحتتر بتونیم پذیرایی کنیم و هم خودشون راحت باشن .و امسال نه خواستیم بی تم باشه  و نه تم دار کامل ....با توجه به علاقه ی شما به کارتون باب اسفنجیاین تم رو انتخاب کردیم البته میشه گفت بیشتر برا کیک ... چند جا سر زدیم و بالاخره کیک شما رو به قناد...
14 مرداد 1392

تب بالا و بيماري رزئولا (سرخ جوش)

عزيزتر از جانم  شب چهارشنبه 19 تير و مصادف با اولين روز ماه رمضون داشتي بازي ميكردي و منو بوس ميكردي كه حس كردم بدنت خيلي داغه ... دستم رو رو پيشونيت گذاشتم  و ديدم تب داري... بابا جون گفت كلا هوا گرمه و  بازي كرده و گرمش شده...خلاصه شب هي تند تند بيدار ميشدم و تبت رو چك ميكردم و ديدم با وجود استامينوفني كه داده بودم از هر 6 ساعت اما كماكان تب داري.. اين شد كه صبح اول وقت برديمت در مانگاه و دكتر عمومي بعد از معاينه و پرسيدن علائم ( آب ريزش نداشتي و سرفه نميكردي  و بي حال هم نبودي) گفت ويروسيه و شياف و شربت استامينوفن داد و آنتي بيوتيك سفكسيم . داروهات رو به موقع ميداديم اما تبت قطع نميشد و مدام دست و پات رو ميشستيم و شب...
8 مرداد 1392

21 ماهگي و 22 ماهگي

موشموشكم... نميبينم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم! حالا بريم سرغ خاطرات ماه 21 و 22 .... و اول از خوردني ها شروع كنيم زيتون رو بي نهايت دوست داري و گاها به عنوان جايزه ازمون زيتون ميخواي؛  البته با هسته رو بيشتر دوست داري و ميخوري و هسته تحويل ميدي.سنجد و گردو و كشمش  ؛بادوم هندي و  سويا  و پسته ؛ چوب شور و پاستيل و ژله و آلبالو خشك و شير عسل و  ...رو هم خيلي دوست داري. ذائقه ت كمي تغيير پيدا كرده ولي كماكان چيزايي رو كه قبلا دوست نداشتي رو نميخوري. همينطور خدا رو شكر تا حالا چيزايي مثل سس ؛ سوسيس و كالباس و پفك و نوشابه و ... نخوردي.اما دلستر دوست داري و هر از گاهي كمي بهت ميدم ..الب...
13 تير 1392

سفر به تهرن و فريدونكنار

دلبندم  ببخشيد كه كم فرصت ميكنم كه وبلاگت رو بروز كنم .... تو اين مدت اتفاقات كوچيك و بزرگ زيادي افتاده كه  فكر نميكنم نيازي باشه كه همه ش اينجا ذكر بشه .اما طبق معمول يكسري از چيزايي كه برا خودم مهم تر بود رودوست دارم برات بنويسم. اولين عروسي كه من شما رو بردم درست روزي بود كه 21 ماه رو تموم كردي ؛ البته قبلا يه عروسي با عمع جون رفته بودي.... برام جالب بود كه وقتي لباس ماكسي  پوشيدم كه كمي هم كار شده بود شما گفتي مامان عروس خانم شده ...هه هه   و الان هم اين جمله رو زياد تكرار ميكني هر وقت من يا كس ديگه اي لباس بلند ميپوشه . اونجا هم به محض ورود عروس گفتي:" مامان عروس خانم خوشگله"...  بعد از چند روز دوباره ع...
11 تير 1392

سرماخوردگي و چكاپ و كنترل ماهانه(20 ماهگي)

عزیز دلم دختر خوبم ...تو تعطیلات عید یه سرماخوردگی کوچولو داشتی اما خودم باداروهایی که میدونستم و قبلا دکترت داده بود خوبت کردم و اما بعد از مدتی سرماخوردگی مجدد بروز کرد البته بسیااااار خفیف اما قرار بود برا چکاپ ببرمت دکتر و همونجا وضعیت سرماخوردگیت رو هم گفتم . ١٨ فروردین رفتیم پیش خانم دکتر مهربونت ؛ اول کنترل قد و وزن رو انجام داد که مثل همیشه رضایت کامل داشت و بعد در مورد سرماخوردگی گفت که خفیف و ویروسی هست . نیازی به آنتی بیوتیک نداشت .تک سرفه میکردی علی الخصوص شبا و آب ریزش بینی داشتی و شبا بینیت کیپ میشد.سیتریزین ؛‌برم هگزین ؛‌شربت استامینوفن و قطره بینی کلراید سدیم داد........ سرماخوردگیت همینطوری خفیف اما طولانی مدت ...
5 تير 1392

چهارشنبه سوري ؛ تحويل سال ؛ عيد 92 ؛ تولد ماماني و سيزده بدر

  مهربونم  دنیا را می دهم برای لبخندت ! هراسی نیست... شاد که باشی, دنیا ازآن من است... ! چهارشنبه سوري اول رفتيم ديدن باباي بنده و بعد جشن آتش بازي رو خونه عمه جون بر پا كرديم( هوا كمي سر بود و شما هم زياد مايل نبودي كه از بغلم پائين بياي) و شام هم مهمونشون بوديم و بعد دسته جمعي رفتيم خونه باباي بابايي برا عرض تبريك ... و بعد هم مختصرا" مراسم قاشق زني امسال اصلا برام حال و هواي عيد نداشت و بر خلاف شور و شوق هميشگي دم عيد ؛ بدون هيچ اشتياقي وارد سال 92 شديم . امسال سفره هفت سين هم نچيدم  فقط بخاطر شما سه تا ماهي قرمز كوچولو خريديم و سبزه هم كه هديه يكي از آشناها بود و  ممنون كه شما و بابايي لحظه ...
3 ارديبهشت 1392

واكسن 18 ماهگي و بقيه اتفاقات

شيرين زبانم  اول از همه بگم كه 28 دي ماه  تو مهد ثبت نامت كردم...دلم ميخواست كه از مهر ماه بري ولي شايد به دليل اينكه همسن هاي شما تعدادشون كمه موكول بشه به فروردين 93......... مهد گذاشتن شما دلايل زيادي داره .اولا كه ديگه واقعا از عمه جون شرمنده هستم كه تا الان هم كلي محبت كردن و تا آخر عمر هم جبران نميشه ؛ از طرف ديگه دوست دارم تو جمع هم سن و سالهاي خودت بزرگ بشي و بازي كني و ياد بگيري كه چطور بايد از خودت دفاع كني (بدون نزاع و خشونت ) و بتوني حقت رو بگيري و ياد بگيري كه چطوري از وسايلت مواظبت كني و با بقيه بچه ها وسايل هاتو شريك بشي و ..........  اولين باري كه شهر بازي برديمت 6 بهمن بود .رفتيم شهربازي سر پوشيده صدف و شم...
3 ارديبهشت 1392