برای دردانه ام

اولین دیدار

مهربونم بعد از به هوش اومدن و منتقل کردن به بخش خاله های مهربون و عمه تو اتاق (که بالاخره تونستیم  اتاق خصوصی بگیریم ) منتظرم بودن. اولین لحظه ای که شما رو نشونم دادن باورم نمیشد . اصلا تمیتونم اون لحظه رو وصف کنم . خدا رو شکر که سالم بودی و زردی هم نداشتی. وزنت ٢ کیلو و ٩٠٠ گرم بود و قدت ٤٨ سانت . موهای سرت کاملا مشکی بود و لبهای کاملا صورتی  . کلا همه میگن شبیه بابایی هستی . الهی قربونت بشم . هنوز هم باورم نمیشه . گاهی فکر میکنم همه اینها تو خوابه. یک شب تو بیمارستان موندیم و روز بعد حدود ساعت ١٢ مرخص شدیم . و همگی اومدیم خونه . راستی مهمونهامون از تهران هم رسیدند. ...
7 فروردين 1391

یادداشتهای جا مونده تا عید و عکس

دلبندم از کجا شروع کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟ پارسال این موقع ما جنسیت شما رو نمیدونستیم و الان تو ٧ ماه رو هم تموم کردی.....تو این مدت سعی کردیم خیلی مواظبت باشیم که سرما نخوری و خدا رو شکر موفق بودیم .ببخشید مطالبی که الان دارم تو این پست میزارم کمی درهم و بر همه آخه هر چی یادم رفته اینجا مینویسم . این مدت یه سری مهمونی رفتی البته اکثر جاها که دعوت بودیم شما رو نبردیم تا اذیت نشی اما چند جایی که بردم : جشن سیسمونی ارمیا کوچولو که انشالله تا چند روز دیگه به دنیا میاد؛ مهمونی خونه دوستم که یه دخمل ناز به اسم آنیسا  داره که خیلی شیرین زبونه؛ و یکی دو جای دیگه . کلا تو مهمونی ها و بیرون هم مثل خونه دختر خیلیییییییی خوبی هستی و اذیت نمیکنی. از زما...
20 اسفند 1390

واکسن 6 ماهگی

جگر گوشه امروز سه شنبه مورخ ١١ بهمنه و الان که دارم این مطلب رو مینویسم ساعت ١١:١٥ صبح هستش . همونطور که قبلا گفتم واکسن ٦ ماهگی شما بخاطر سرماخوردگی خفیفی که گرفته بودی با نظر دکتر ٢ روز عقب افتاد . تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده که زیاد خوشایند نبوده . مامان بزرگ (مامان بابایی) رو حدود ٨ روز بیمارستان بستری کردند)بعد مرخص شد و دوباره بعد از دو روز بستری و عمل) ؛ عمه جون هم عمل داشتند ؛ بابایی و مامانی(بابا و مامان بنده) هر دو سرما خوردن و گفتن تا اطلاع ثانوی اونجا نریم ؛ و ..... . اینه که تو این مدت زحمت نگهداری شما افتاد گردن خاله شکوه ... و چون خاله جون بخاطر کلاس سنتور سارا ٥ شنبه ها قزوین میرن اینه که تصمیم گرفتیم روز واکس...
14 اسفند 1390

ولنتاین

عشقم در زندگی عشق بهاست ؛‌برای آن دنبال بهانه نباشید امروز١٤ فوریه و روز ولنتاین؛ روز عشاق ؛ و چه عشقی زیباتر و قشنگتر از عشق  مادرانه ی من به تو . هر سال من و بابایی تو این روز به هم هدیه میدادیم . البته اغلب هدیه های مرسوم این روز از قبیل شکلات ؛ گل و عروسک و کارت تبریک و ... امسال به یمن بودن تو تصمیم گرفتیم کمی مفصل تر برگزار کنیم . بابایی پیشنهاد داد که چیدمان رو به عهده اون بزارم و منم که تو سلیقه ش شکی نداشتم قبول کردم .خلاصه اینکه زحمت میزی که عکسشو میزارم بابا کشیده و ما رو سورپرایز کرد . البته خودمونیم این میز فقط برا تو درست شده .........(ای مامان حسود).هم من هم باباجون به جز اینکه برا همدیگه هدیه ...
1 اسفند 1390

اتفاقات افتاده

سلام پرنسس خوبی خانمی . چیکارا میکنی ؟ نازنینم زیاد طول نمیکشه که انتظارمون به پایان میرسه و همدیگه رو میبینیم. راستی اونقدر که ما مشتاقیم تو رو ببینیم تو هم دلت میخواد ما رو ببینی و مثل ما روز شماری میکنی؟ دخترکم یکشنبه ٢٩ خرداد وقت سونو داشتیم . مشخص شد شما از قرار عرضی به قرار طولی تغییر مکان دادی. اگه میخواستم طبیعی بشه با این شرایط احتمالا امکان پذیر بود اما من که از اولش تصمیم گرفتم که سزارین بشم به دهها دلیل  حداقل تصمیمم رو برا خودم موجه میکنه . در ضمن از دکتر خواستیم وزنت رو بگه که با یه حساب سر انگشتی گفت که تقریبا ١٧٠٠ و بعد که من کتابارو زیر و رو کردم و نت رو هم جستجو دیدم برا هفته ی  شما وزن خوبی حساب میشه. خلاصه شکر...
30 بهمن 1390

روز مادر

گل دخترم بابایی صبح  بهم sms داد و روز زن و مادر رو بهم تبريك گفت (گرچه دوست داشتم وقتي صبح از خواب بيدار شديم حضوري تبريك رو ميشنيدم) بعد نزديكاي ظهر زنگ زد و تبريك گفت و كادوش رو اخر وقت داد  يعني كم كم داشتيم ميخوابيديم كه كادوش رو داد . يه كفش تابستوني كاملا طبي ماركpolaris . دستش درد نكنه . يعني ميشه يه روزي برسه تو هم با اون دستای کوچولو و نازت بهم كادو بدي؟؟؟؟؟ در ضمن بايد بهت بگم من مامان و بابام رو بي نهايت دوست دارم و احساس ميكنم هر دو فرشته هستن . باباييت بهم ميگفت فكر نكن دخترت هم اين كارايي كه تو برا مامان و بابات ميكني برا تو بكنه و منم در جواب گفتم اگه دختر من باشه و ژنش به من بكشه حتما ميكنه . ماماني اميدوارم...
30 بهمن 1390

اولین بیماری(سرماخوردگی)

دختر خوش اخلاقم پنج شنبه شب ساعت 3 با گریه بیدار شدی و فهمیدیم تب کردی قطره استامینوفن دادیم و خوابیدی دوباره صبح همینطور و کل روز جمعه رو بیحال بودی و دوباره شب تب کردی  و دوباره تب بر و پاشویه و صبح شنبه هم تب داشتی که ساعت 8 قطره استامینوفن دادیم و دیگه نه تا شب.  عصر بردیم دکتر و فهمیدیم یه سرماخوردگی کوچولوی ویروسی گرفتی (فکر کنم از من سرایت کرد آخه منم یه کوچولو سرماخورده بودم ). خانم دکتر گفت دست به گوش بردنش هم به همین خاطره و چیزی نیست و دوره ی 3 تا 5 روزه داره و فقط گفت شبا استامینوفن بدیم . شب سرحال بودی و ما رو هم خوشحال کردی و تا شب اصلا تب نکردی. الهی که هیچ وقت مریض نشی. در ضمن به همین خاطر واکسنت به دو روز بعد ...
18 بهمن 1390

ویزیت ماه ششم و برنامه غذایی ماه هفتم

زیباترین فردا وارد هفتمین ماه زندگیت میشی .چه زود ٦ ماه گذشت و تو نیمه اول یکسالگی رو پشت سر گذاشتی. یادش بخیر روزی که بدنیا اومدی ؛ یادش بخیر شیر دادن با قاشق و زمانی که یه سرنگ شیر سیرت میکرد. یادش بخیر که میترسیدم باهات تنها بمونم و از پس نگه داشتنت بر نیام ؛ یادش بخیر که از بابایی کمک میگرفتم برا شستنت میترسیدم از دستم لیز بخوری . یادش بخیر شبها از هر ٢ ساعت بیدار میشدی ؛ یادش بخیر همه لباسات حتی سایز صفر ها برات بزرگ بود و تا میزدیم و یاد خیلی چیزا بخیر. ............. روز به روز داری شیرینتر میشی . اداهای شیرین داری . کم کم میفهمی وقتی میخوایم بخندونیمت و تو هم با کارات ما رو میخندونی. این روزا یه کمی کارا درست پیش نمیره اما به زود...
16 بهمن 1390

اولین روز کاری مامانی

دخترکم امروز اول بهمنه و اولین روز کاریه من بعد از ٦ ماه . البته باید از ٨ ام بهمن میومدم سر کار اما چون تو این هفته ٢ تا تعطیلی داریم این هفته رو برا شروع انتخاب کردیم که یک روز درمیون اومدن باعث بشه که هر دومون یواش یواش به جدایی از هم عادت کنیم . قرار شده که عمه جون زحمت نگه داشتن شما رو بکشن اما با توجه به شرایطی که پیش اومده چند روزی به عقب میوفته و روز اول رو خاله شادی زحمت کشید . صبح ساعت ٦.٣٠ نق زدی (البته تو خواب) و تو همون حالت خواب شیر رو خوردی و حتی بعد از تعویض جات هم بیدار نشدی و آروم لباس تنت کردم و بازم بیدار نشدی و حدود ٧:١٥ با بابایی بردیم خونه خاله جون مهربون(که انشالله فرصتی باشه که از زحمتهاش تشکر کنیم و جبران).... .من خ...
1 بهمن 1390