برای دردانه ام

شروع غذا خوردن مهرسا فسقلی

ناز مامان روز ٧ دی شما رو بردیم دکتر برای کنترل شکر خدا همه چی خوب بود و خانم دکتر از همه چی خیلی راضی بود . قد و وزن و دور سر و ... و غذای کمکی رو به این نحو شروع کرد.   اون نی نی هایی که فقط و فقط از شیر مادر تغذیه میکنن و وزن گیریشون  هم خوبه تا آخر 6 ماه شیر مادر بقیه نی نی ها میتونن زودتر غذای کمکی رو شروع کنن. اول با فرنی شروع میشه : شیر (2.5 درصد چربی 100 سی سی )+ آرد برنج یک قاشق چایخوری+شکر یک قاشق چایخوری : غلظت مثل شیر نه مثل فرنی یعنی رقیق . از روزی یک قاشق مربا خوری شروع روز دوم 3 ق م ؛ روز سوم 5 ق م و روز چهارم 7 قاشق مرباخوری ( در واقع از 1 قاشق شروع و طی 4 – 5 روز به 7 قاشق میرسونیم ) حالا ...
22 دی 1390

شب یلدا سال نود

هندونه ی مامان هندوانه رویاهایت شیرین، انار موفقیتهایت پردانه، پسته خاطراتت خندان، قصه زندگیت خوش و عمرت چون یلدا بلندباد. قبل از رسیدن شب یلدا کلی با بابایی در تکاپو بودیم تا یلدای خوبی رو برات تدارک ببینیم . چون هم اولین یلدای شما بود و هم تولد بابا .عزیزم شما 4 ماه و 21 روز داری .  یادته پارسال نوشته بودم انشالله سال بعد شما هم تو جمع ما هستی ؟ چه زود این یکسال گذشت .  برا شب یلدا که مقارن با تولد بابا حمید بود  یه کیک به شکل انار سفارش داده بودم خیلی خوشگل بود اما اونی که سفارش داده بودم به دلایلی(کیکهای قنادی تازه افتتاح شده در تبریز آماده میشد و با ماشین های یخچال دار به زنج...
18 دی 1390

عروسکهای مهرسا

عشق مامانی تصمیم گرفتم یکسری از وسایلت رو اینجا با تصویر بزارم . که از عروسکها شروع میکنم . بعضی ها رو که رو دیوار نصب بود همونجا عکس گرفتم و با توجه یه رنگ لیموئی دیوار ممکنه کمی از کیفیت عکس پائین اومده باشه. ...
7 دی 1390

5 دی ماه

شب بخیر عزیز دلم  انشالله همیشه خوب و راحت و بی دغدغه بخوابی و خوابای خوب ببینی . قربون اون انگشتت برم که تو خوابم تو دهنته. ...
6 دی 1390

محرم سال 90

جیگر طلا پارسال محرم نذر کرده بودم شما که بدنیا اومدی و از هر جهت سالم بودی تو روضه های مامان بزرگ مشگل گشای تزئین شده با روبان مشکی و سبز پخش کنم که این کار رو کردیم . و همینطور نذر کرده بودم که اگه دختر شدی لباس سبز تنت کنم و ببرم روضه . خدا خواست و یه سرهم سبز پیدا کردیم و برات خریدیم . وای که چقدر بهت میومد و ناز شده بودی حسابی شده بودی عباسی . انشالله که زیر سایه ی امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) همیشه تندرست و سلامت باشی. قربونت برم که یک شب بردمت روضه ؛ یک شب حلیم و یک روز عصر برای مجلس حلوا پزون و تو هیچ کدوم حتی یه ذره اذیت نکردی . فدای خانمیت بشم الهی. خیلییییییییییی دوست دارم . هوار تا ....نه خیلیییییییییییییییییییییییییییییی...
17 آذر 1390

مهرسا خانم

امیدم چند روز بیشتر نمونده که وارد 5 ماهگی بشی . تو این مدت حوادث زیادی اتفاق افتاده که اغلب ناخوشایند بوده . کلا بجز تولد تو که اوج خوشبختی ما بود سال زیاد جالبی نبود کلا برای خانواده عمو  ها و عمه ها و... . امیدوارم این روزای سخت هم بگذره . نمیدونم اگه نبودی این روزا رو چطور طاقت میاوردیم . نازنینم عاشقانه دوست دارم . بر خلاف روزا و ماه اول و دوم که شبا چندین بار بیدار میشدی و شیر میخوردی الان مثل بزرگا شب میخوابی و صبح حدود 5 الی 6 بیدار میشی . و ظهر ها هم که نمیخوابیدی و تازه 3 به بعد خوابت میگرفت دیگه میخوابی . خلاصه اینکه شدی  خانم خانما . چقدر زود گذشت این 4 ماه . کاش میتونستم هر لحظه ش رو ثبت کنم . آخه مطمئن هستم وقتی بزر...
12 آذر 1390

لباسهای مهرسا جون

کوشولوی مامانی اینجا یکسری از لباسهاتو برای خاطره میزارم البته بعضی ها رو که پوشیدی عکس نگرفتم و از لباسهای خونه هم همینطور  لباسهای کاموا و زمستانی رو هم در  فرصت دیگه انشالله اگه خدا بخواد. البته دو تا از این لباسها هدیه هستند که برات آوردند. ...
6 آذر 1390

یادداشتهای فراموش شده

موش موشکم یکسری حرفها و اتفاقات رو که یادم رفته بود اینجا مینویسم . ببخشید کمی جابه جا مینویسم آخه حدود یک ماه و نیم سیستم نداشتم و الا اگه هر روز وبلاگت رو بروز میکردم اینجوری نمیشد. من روز ١٩ مرداد یعنی ١٠ روز بعد از زایمان رفتم و بخیه هامو کشیدم. حدودا دو سه روز بود اومده بودیم خونه که عصر موقع اینکه میخواستم رو تخت دراز بکشم متوجه شدم یکی از پاهام بسیار ورم کرده . خیلی ها خونمون بودن بهشون گفتم و همه تائید کردن همه نگران شدیم و سریع به خانم دکتر زنگ زدیم . گفته بود خس خس سینه داره یا نفس تنگی؟ گفتم نه. پرسید پاش اونجایی که ورم داره درد هم داره؟ گفتم نه . گفت پس خیالتون راحت باشه {میدونی دوخترم راستش همه از آمبولی ریه میترسیدیم...
30 مهر 1390

روز جهانی کودک

بهترینم امروز 16 مهر هستش(البته الان که دارم میتایپم از 12 شب گذشته پس میشه 17 مهر) و روز جهانی کودک. بابا مرخصی گرفته بود و اول صبح رفت کارای بیمه ماشین رو انجام بده .آخه میدونی دیروز یه ماشین از پشت به ماشین ما زده بود . بعد اومد دنبالمون و رفتیم موسسه خیریه روزبه که جشنی به مناسبت روز جهانی کودک برگزار کرده بودن . غرفه های زیادی داشت از جمله گریم کودکان؛ نقاشی ؛ خمیر بازی ؛ آرزوها و .... . خلاصه شما کوچکترین عضو شرکت کننده در جشن بودی و با استقبال خیلی زیادی رو به رو خیلی ها باهات عکس انداختن . خلاصه اینکه خیلی تحویلت گرفتن . ناگفته نمونه که زیاد سرحال نبودی هم گرما اذیت میکرد هم کمی خوابت میومد. اونجا حدود 1 ساعت بودیم و بعد رفتیم و از ...
17 مهر 1390