برای دردانه ام

خاطرات از لحظه بارداری تا ......

اولين دندانپزشكي

مهرساي عزيزم بر خلاف وسواس عجيبي كه نسبت به تو دارم در هر زمينه دكتر و چكاپ و رسيدگي و ويتامين ها و .. همه چيييييي.. به علت ترس خودم از دندانپزشكي تو رو نبرده بودم و در اين زمينه كوتاهي كرده بودم البته ناكفته نمونه مسواك ميزدي و دهانشويه هم استفاده ميكردي.بالاخره عزمم رو جزم كردم و از دكتر دندانپزشك متخصص كودكان ( خانم دكتر بهاره ناظمي) برات وقت گرفتم . 21 اذر شما رو براي چكاپ بردم و گفت يكي دو تا دندون پوسيدگي سطحي داره و راديولوژي ازدندون نوشت كه تاريخ 24 آذر به اتفاق رفتيم راديولوژي جم و شما بسيار عالي همكاري كردي و 6 بهمن عكست رو به دكتر نشون دادم و روز 16 بهمن رو مشخص كرد برا كار روي دندونهات ساعت 5:30 وقت داشتيم  ...
22 تير 1396

مهرسا گلي و پيش دبستاني و روز كودك

با توجه به رضايت بسيار زيادي كه از مهد كودكت داشتيم و دوستاي خوبي كه اونجا پيدا كرده بودي و برنامه هاي مفرح مهد و كادر خوب و مجرب و يكسري مسائل ديگه از قبيل ساعت كاري و ميان وعده و ناهار گرم و .. تصميم گرفتيم پيش دبستاني رو هم در همون مهد ادامه بدي. متاسفانه دقيقا در بازه زماني شنبه 3 مهر تا 8 مهر برا من تو سازمان دوره ي آموزشي گذاشتن كه بسيار هم مهم بود و مجبور بودم برم . و يونيفرمت رو تحويل گرفته بودم و همه چي آماده بود و خيالم از بابتت راحت بود كه هم بابا حميد حسابي بهت ميرسه هم عمه جون . روز سوم مهر (اولين روز مدرسه ) بابا حميد شما رو برده بود و اين چند روزي كه نبودم هم كليييي بهت خوش گذشته بود و هر روز عمه جون ميومده دنبالت و يكروز ه...
22 تير 1396

مادرانه

روزی به دخترم خواهم گفت: اگر خواستی ازدواج کنی با مردی ازدواج کن که به جای مهمانی های احمقانه ای که مردان یک طرف جمع میشوند و از سیاست و کار و فوتبال میگویند و زنان یک طرف دیگر جمع میشوند و از مانیکور و انواع رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و جک ها و..... صحبت میکنند تو را به دوچرخه سواری،تئاتر،کنسرت رفتن،فیلم دیدن، شعر و کتاب خوندن،کافه رفتن و شبگردی های بی هوا سفرهای بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سربه سرهم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زند و آنقدر به باتو بودن "ایمان" داشته باشد که به زمین و زمان و هرپشه ی نری که از دور و برت رد می شود گیر نده ، و به تو احساس "رفیق"ب...
6 بهمن 1395

سفر به بندر انزلي (سنگاچين ) شهريور 95

عزيزترينم  روز پنجشنبه 25 شهريور خواستيم آخرين استفاده رو از تعطيلات تابستون و روزاي گرم بكنيم و ظهر راه افتاديم به سمت سنگاچين بندر انزلي . عمه ناهيد مهربونت هم با ما اومد تا بچه ها شب به ما ملحق بشن . (عمو جان تو اين سفر همراه ما نبودن ) ظهر راه افتاديم و عصر رسيديم و به محض رسيدن رفتيم ساحل و شب حدود 12:30 دائي وحيد و فريد هم رسيدن .  روز جمعه 26 شهريور ناهار رو برديم ييلاق اولسبلنگاه در شهرستان ماسال . واقعا انگار تكه اي گمشده از بهشت بود. مه ها انقدر پائين بود كه تو ارتفاعات تا يك متري بيشتر رو نميشد ديد. نم نم بارون و هواي عالي. و چشم اندازي بي نظير.  روز شنبه كل روز بارندگي بود و طرف صبح رفتيم شنبه با...
5 بهمن 1395

تابستان سال 95 و تولد 5 سالگيت

آهسته فتح كرده اي با چشمهايت  هر چه داشته ام را ... حالا تمام جهان من مستعمره ي توست ! تاريخ 27 تير 95: صبح از طرف مهد بردنتون تولد همكلاسيت (نيلا جون ) و كلي بهت خوش گذشته بود. عصر هم به اتافق همكاراي نازنينم شما و رها جون و آوا جون و آرشيدا جون رو برديم تاتر " اين مزرعه مال كيه " تاريخ 30 تير 95: يكي دو روزي بود غذا نميخوردي و همش ميگفتي دهنم درد ميكنه و كف دست و پات هم يكي دو تا جوش زده بود. از اونجايي كه رها جون قبلا اين مدل بيماري رو گرفته بود آشنايي جزئي داشتم و وقتي هم بردم پيش دكترت تائيد كرد كه ويروس دست و پا و دهن گرفتي. تاريخ 3 مرداد 95: عروسي تيناي عزيزم.كه خيلي بهت خوش گذشت خصوصا كه...
15 آذر 1395

فصل بهار سال 95

عزيزترينم  و اما آخرين اتفاق فروردين ماه اين بود كه مامان دوست مهدكودكيت بهار جون شما رو برا تولد بهار دعوت كرد خونه شون . با مامان و باباي بهار جون رو تو مهد آشنا شده بودم و دورادور ميشناختمشون . خلاصه اينكه با وجوديكه استرس داشتيم اما موافقتمون رو اعلام كرديم كه بري تولد و دو تا از دوستاي ديگه ت هم دعوت بودن. روز 30 فروردين (95/01/95)   بردمت و تحويل مامان بهار جون دادم و يه بار زنگ زدم و گفتن هنوز تولد تموم نشده و يكبار اومدم دنبالت و گفتن شام نخورديم و قرار شد خودشون تولد تموم شد تماس بگيرن . حدود 9 بود كه تماس گرفتن واومدن دنبالت . خيلي خيلي بهت خوش گذشته بود. اولين تولدي بود كه تنهاي تنها رفتي.  با توجه به اينكه...
9 تير 1395

نوروز95 و سفر به تهران

دلبندم عيد امسال اولين سالي بود كه سه نفري خونه ي خودمون بوديم . تحويل سال ساعت 8 صبح بود و بيدار شديم گرچه خوابالو بوديم اما سر سفره هفت سين نشستيم  و سال رو تحويل كرديم . عشقم اميدوارم سالي كه پيش رو داريم سال خيلي خيلي خوبي براي همه مون باشه. بعد از خوردن صبحانه رفتيم خونه عزيز جون برا ديدنشون كه همه اونجا بودن و بعد رفتيم خونه بابا بزرگ. و همون لحظه تصميم بر اين شد كه دايي وحيد و دايي فريد هم همراه ما بيان تهران  چون من از مدتها پيش تهران اسكان گرفته بودم . هميشه دلمون ميخواست يكبار در تعطيلات عيد بريم تهران . يا مسافرتهاي ديگه ميرفتيم و يا اقوام تهراني ميومدن زنجان و ميسر نميشد تا بالاخره عزممون رو جزم كرديم و تصميم گرفت...
31 خرداد 1395

روزهاي باقيمانده تا پايان سال 1394

عزيز دلم  همونطور كه گفتم 29 بهمن ماه عمل لوزه  داشتي و بعد هم كه مهمونهايي كه زحمت ميكشيدن و ميومدن خونه مون . و 8 اسفند اولين روزي بود كه مهد رفتي.  12 اسفند وقت آتليه داشتي كه مهد كودكت هماهنگ كرده بود و اولين بار بود كه شما رو با تيپ زمستوني برديم آتليه . 13 اسفند تولد يكسالگي هلناي عزيز بود كه در هتل بزرگ برگزار شد و شام به اتفاق همه خانواده رفتيم . 19 اسفند بخاطر نگراني از سرفه هات بردم خانم دكتر مهربون شما رو معاينه كرد و گفت خيلي خوب شد اين سرماخوردگي روزاي اول عمل اتفاق نيفتاد چون قطعا برا بخيه ها مشكل ساز ميشد. و انتي هيستامين و ايبوپروفن  وقطره بيني داد .و پروسپان و لوزه رو نگاه كرد گفت دست دكتر درد...
31 خرداد 1395

سه روز سخت بعد از عمل لوزه

عشقم  وقتي رسيديم خونه شما خوابيدي. تازه خوابت برده بود كه كلي مهمون اومد خونه مون ... البته شما بيشتر تايم رو خواب بودي. هيچي نميخوردي. بعد بابا بزرگ اومد و بعد هم عمه جون . از جات تكون نميخوردي و ميخواستي هر دو دست من تو دستت باشه و يا اتاقت باشيم و شما رو پام بخوابي و دستام رو بگيري. حتي نميتونستم يكي ازدستام رو از دستت بيرون بكشم . حتي وقتي خوابت ميبرد و دستم رو ميكشيدم چشمات رو باز ميكردي و اشاره ميكردي دستت رو بده  . حرف نميزدي و هيچي نميخوردي.  صبح روز جمعه عمو غلامرضا به اتفاق خانواده اومدن و شما باز هيچ حرفي نزدي و هيچي نخوردي . موقع خوردن هم گريه ميكردي و اشاره ميكردي كه درد ميكنه . به زور تهديد كه اگه نخوري مج...
3 اسفند 1394

آزمايش خون و عمل لوزه مهرساي عزيز

دلبندم  گفتم كه بخاطر لوزه شما سه بار رفتيم تهران .يك بار پيش يه دكتر و دوبار پيش دكتر ديگه. و نهايتا تصميم گرفتيم كه شهر خودمون عمل كنيم . دكتري كه تهران برده بوديم يكي از دكتراي حاذق رو پيشنهاد كرد و گفت از دانشجويان بسيار زرنگش بوده و براش معرفي نامه نوشت . ... شما رو برديم پيش جراح و متخصص گوش و حلق و بيني كه انتخاب كرده بوديم و عكس و نامه دكتر تهران رو ديد و تائيد كرد كه نيازه عمل بشي و خواست آزمايش خون انجام بديم و  نامه دكتر بيهوشي. 11 بهمن شما رو برديم پيش خانم دكتر مهربونت و آبله مرغون و ماجراي دكتر تهران رو براش تعريف كرديم و اون هم دكتري رو كه انتخاب كرده بوديم رو تائيد كرد و كامل راهنمايي كرد كه چه كارايي بايد ...
2 اسفند 1394