برای دردانه ام
خاطرات از لحظه بارداری تا ......
تاريخ : چهارشنبه 9 تير 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 79 مرتبه

عزيزترينم 

و اما آخرين اتفاق فروردين ماه اين بود كه مامان دوست مهدكودكيت بهار جون شما رو برا تولد بهار دعوت كرد خونه شون . با مامان و باباي بهار جون رو تو مهد آشنا شده بودم و دورادور ميشناختمشون . خلاصه اينكه با وجوديكه استرس داشتيم اما موافقتمون رو اعلام كرديم كه بري تولد و دو تا از دوستاي ديگه ت هم دعوت بودن.

روز 30 فروردين (95/01/95)  لباسات رو پوشوندم و بردمت و تحويل مامان بهار جون دادم و يه بار زنگ زدم و گفتن هنوز تولد تموم نشده و يكبار اومدم دنبالت و گفتن شام نخورديم و قرار شد خودشون تولد تموم شد تماس بگيرن . حدود 9 بود كه تماس گرفتن واومدن دنبالت . خيلي خيلي بهت خوش گذشته بود. اولين تولدي بود كه تنهاي تنها رفتي. 

با توجه به اينكه رشته ورزشي اصلي بابا جون بدمينتونه و خيلي دوست داره شما هم اين رشته رو ادامه بدي شما رو با خودش برد آكادمي بدمينتون و گفتن يكي دو جلسه بياد تا بگيم استعداد داره و ميتونه از اين سن شروع كنه يا هنوز زوده . اولين جلسه بدمينتون روز جمعه مورخ 3 ارديبهشت 95 بود و كلي خوشت اومده بود و اين شد كه سن 4 سال و 8 ماه اين رشته رو شروع كردي.و هفته اي دو روز ميري كلاس روزهاي جمعه و روزهاي سه شنبه و مربيت آقاي فغفوري بازيكن تيم مليه كه خيلي مهربون و با حوصله و خوش اخلاقه .

12 ارديبهشت روز معلم بود و من و خاله پگاه از مدتها قبل تصميم گرفته بوديم براي تمامي مربي هاي مشترك شما و آواي عزيز با هم هديه بخريم . اين بود كه يكروز قرار گذاشتيم و براي خانم مدير و آنيتا جون و بقيه كادر مهد هديه خريديم . 

براي مربي عزيز و مهربونت و مربي زبان و مربي موسيقي هم جدا هديه خريدم . و روز 12 ام هديه ها رو داديم شما و آوا دوتايي برديد و به تك تك كادر مهد تقديم كرديد. 

تقريبا ارديبهشت ماهمون به ديدن تدارك برا عروسي دايي گذشت . خريد لباس و كفش برا شما و خودم و كلي كمك به دايي و رويا جون برا خريد وسايل و لباس عروس و سفره عقد و نوشتن كارت ها و تقريبا هر روزمون با اين جور كارها پر ميشد . اميدوارم هميشه مشغله و درگيري در جهت امورات خير و خوشي ها باشه . 

و روز 5 خرداد عروسي دايي مهرداد بود و به شما كلي خوش گذشت  و روز پنجشنبه 6 خرداد هم پاتختي بود. و در كل بار بزرگي از رو دوشمون برداشته بود و به خوب برگزار شدن مراسم ها همه خستگي از تنمون در رفت.

روز 11 خرداد : از طرف مهد كودك شما رو بردن اردوي پارك بانوان . ناهار عدس پلو با كشمش و خرما درخواست كردي و در كنارش سالاد ماكاروني و ميوه توت فرنگي و گوجه سبز و زرد آلو و خوراكي هم چيپس ليمويي و ليموناد. خلاصه كلي خوش گذشته بود بهتون . 

14 خرداد به اتفاق عمه جون اينا رفتيم شيت و ناهار و عصرونه رو اونجا خورديم و 11 شب برگشتيم . 

ماه رمضون بود و چند روزي عمو سعيد به اتفاق خانواده ش اومدن و عمه جون و عمه زهره و عمو جون و عزيز جون افطار دادن . شما حسابي با بچه ها بازي كردي بماند كه هر از گاهي  ناراحت ميشدي و ازشون گلايه ميكردي .

 يكروز هم به اتفاق عمه ها و عمو ها و . با باباجون رفتيد باغ عمو غلامرضا و گيلاس و آلبالو چيديد. 

و اما اين دوره تو ليست كلاسهايي كه مهد داده بود زبان نبود چون به خاطر غيبت يا نياوردن نمره  تعداد بچه ها برا تشكيل كلاس كافي نبود . 

موسيقي اقاي كيا گفتند كه شما ميتوني فلوت ريكوردر رو شروع كني .و باهاشون صحبت كردم و با خانم مدير و سارا جون  و .. با توجه به اينكه كتاب بلز رو تموم نكردي و همه نتهاي كوچيك رو ياد نگرفتي ايا صحيح هست كه ساز ديگه اي رو شروع كني و نهايتا تصميم گرفتيم با توجه به اينكه ساز اصلي استاد موسيقيت فلوت هست شما هم به اتفاق دو تا از بچه ها فلوت رو شروع كني. در واقع تو كلاس سه نفر هستيد و كلاس به صورت نيمه خصوصي براتون برگزار ميشه . 

در كنار موسيقي كلاس اوريگامي (آقاي فاتح ) و كلاس نقاشي (سارا جون ) و كلاس لگو (موسسه لگو - شهلا جون ) هم ثبت نامت كرديم. 

روز 12 ارديبهشت 95 ( روز معلم)

گريم در مهد كودك



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 106 مرتبه

دلبندم

عيد امسال اولين سالي بود كه سه نفري خونه ي خودمون بوديم . تحويل سال ساعت 8 صبح بود و بيدار شديم گرچه خوابالو بوديم اما سر سفره هفت سين نشستيم  و سال رو تحويل كرديم . عشقم اميدوارم سالي كه پيش رو داريم سال خيلي خيلي خوبي براي همه مون باشه.

بعد از خوردن صبحانه رفتيم خونه عزيز جون برا ديدنشون كه همه اونجا بودن و بعد رفتيم خونه بابا بزرگ. و همون لحظه تصميم بر اين شد كه دايي وحيد و دايي فريد هم همراه ما بيان تهران  چون من از مدتها پيش تهران اسكان گرفته بودم . هميشه دلمون ميخواست يكبار در تعطيلات عيد بريم تهران . يا مسافرتهاي ديگه ميرفتيم و يا اقوام تهراني ميومدن زنجان و ميسر نميشد تا بالاخره عزممون رو جزم كرديم و تصميم گرفتيم بريم تهران .

نهايتا به سرعت بار و بنديلمون رو جمع كرديم و ساعت 2:30 راه افتاديم . و وقتي رسيديم تهران قرار رو بر اين گذاشتيم كه به جاي رفتن به اسكانمون بريم بگرديم و اخر شب برگرديم . همين شد كه پل طبيعت رو به عنوان اولين جا انتخاب كرديم . بسيار زيبا بود.. پارك آب و آتش هم رفتيم كه البته مشعل ها ديگه روشن نميشن و هوا خنك بود . و تاريك شده بود. گرچه خيلي لذت برديم اما به نظرم بهتره وقتي رفته بشه كه بخشيش رو در روشنايي روز سپري كنيم و بعد هوا تاريك بشه .. شام رو همونجا تو رستورانهاي راه چوبي خورديم و حدوداي 11 شب بود كه برگشتيم .

روز 2 فروردين صبح رفتيم باغ پرندگان و بسيار وسيع بود و ديدن همه پرندگان ساعتها وقتمون رو گرفت ناهار رو رفتيم فست فود منهتن تجريش كه از محيط و دكوراسيون و غذاها خيلي زياد  خوشمون اومد بعد تا رسيديم سعد آباد گفتند باجه فروش بليط تا ساعت 4.5 هست .اون موقع كلي غر زديم و اصرار كرديم اما روز بعد كه رفتيم فهميديم كه واقعا گسترده ست و بايد چهار پنج ساعت وقت گذاشته بشه .

خلاصه كمي هم از بي برنامگي ناراحت بوديم چون به نظر ميرسه ميشد تو سايت اطلاع رساني كنن . خيلي ها مثل ما پشت در مونده بودن . 

نهايتا رفتيم باغ موزه مينياتوري   كه نماهاي اماكن ديدني ايران رو كه به ثبت جهاني رسيده  از قبيل گنبد سلطانيه ؛ تخت جمشيد ؛ آسيابهاي آبي شوشتر و .. به صورت شني درست كرده بودن .. .

روز 3 فروردين اول رفتيم سعد آباد . دم در ورودي تمام بخشها و كاخها رو نوشته بودن و برا هر كدوم بليط جداگانه اي نياز بود . ما براي كاخ مرمر - كاخ اصلي - پوشاك سلطنتي - آشپزخانه سلطنتي و ماشين هاي سلطنتي بليط تهيه كرديم و در هر كدوم از كاخها كلي صف وايستاديم تا نوبتمون شد و به دليل ازدحام جمعيت اجازه توقف در بخشي از كاخ ر و نميدادن و بايد سريع نگاه ميكرديم و رد ميشديم اما خيلي خيلي برامون جالب بود . تلفيق رنگ بسيار زيباي اتاقها كه از رنگهاي فيروزه اي و بژ استفاده زيادي شده بود و دكوراسيون و چيدمان عالي و ماشينهاي سلطنتي و آشپزخانه مدرن در اون زمان كه واقعا ديدني بود و از ديدن محوطه پارك كه رودخانه هم از وسطش عبور ميكرد با درختهاي بلند و بر افراشته سير نميشديم . ناهار رو تو كاخ خورديم كه در بخشي نمايشگاه سوغاتي شهرهاي ايران رو بر پا كرده بودن . 

و عصر از كاخ خارج شديم و به خاطر اينكه شما واقعا دختر خوب و صبوري بودي و تو اون شلوغي و ديدن چيزايي كه هيچ جاذبه اي برات نداشت سكوت كردي برديمت شهربازي مجتمع كورش. از 8 تا 11 اونجا بوديم و كلي خوش گذروندي و شام رو هم در فود كورت همونجا خورديم و برگشتيم .

صبح روز 4 ام اول رفتيم شهرك سينمايي غزالي كه واقعاااا برام جذاب بود. بعد رفتيم باغ وحش پارك ارم كه كلي حيوناي مختلف ديديم  از جمله كانگورو و فيل و .. كه تا حالا از نزديك نديده بوديم . بعد رفتيم كرج ديدن كاخ شمس كه بسته بود و گفتن مدتهاست ديگه اجازه نميدن  بازديدي انجام بشه و نهايت اينكه ساعت 7:30راه افتاديم و ساعت 11:30رسيديم و رفتيم خونه عمه جون تا هم ببينيمشون هم با عمو سعيد و خانواده ش خداحافظي كنيم چون ميخواستن برگردن . اما با اصرار ما قبول كردن كه يك روز ديگه رو هم بمونن . 

من روز 5 فروردين اداره شيفت داشتم . و شب هم عمه جون و عمو سعيد به اتفاق خانواده هاشون مهمون ما بودن 

روز جمعه 6 فروردين هم خاله جون به اتفاق بابا بزرگ و دايي مهرداد و رويا جون شام و عيد ديدني اومدن خونه ما .

و دو سه روز بعد هم به عيد ديدني خونه اقوام درجه يك گذشت .

 

باغ مينياتوري تهران 

باغ مينياتوري تهران

مجموعه كاخهاي سعد اباد

مجموعه كاخهاي سعد آباد

مجموعه كاخهاي سعد آباد

مجموعه كاخهاي سعد آباد



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 69 مرتبه

عزيز دلم 

همونطور كه گفتم 29 بهمن ماه عمل لوزه  داشتي و بعد هم كه مهمونهايي كه زحمت ميكشيدن و ميومدن خونه مون . و 8 اسفند اولين روزي بود كه مهد رفتي. 

12 اسفند وقت آتليه داشتي كه مهد كودكت هماهنگ كرده بود و اولين بار بود كه شما رو با تيپ زمستوني برديم آتليه .

13 اسفند تولد يكسالگي هلناي عزيز بود كه در هتل بزرگ برگزار شد و شام به اتفاق همه خانواده رفتيم .

19 اسفند بخاطر نگراني از سرفه هات بردم خانم دكتر مهربون شما رو معاينه كرد و گفت خيلي خوب شد اين سرماخوردگي روزاي اول عمل اتفاق نيفتاد چون قطعا برا بخيه ها مشكل ساز ميشد. و انتي هيستامين و ايبوپروفن  وقطره بيني داد .و پروسپان و لوزه رو نگاه كرد گفت دست دكتر درد نكنه عالي عمل كرده.. (خدا رو صدهزار مرتبه شكر)

و چهارشنبه سوري رفتيم خونه عمه جون و كلي بهمون خوش گذشت .



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 3 اسفند 1394 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 302 مرتبه

عشقم 

وقتي رسيديم خونه شما خوابيدي. تازه خوابت برده بود كه كلي مهمون اومد خونه مون ... البته شما بيشتر تايم رو خواب بودي. هيچي نميخوردي. بعد بابا بزرگ اومد و بعد هم عمه جون . از جات تكون نميخوردي و ميخواستي هر دو دست من تو دستت باشه و يا اتاقت باشيم و شما رو پام بخوابي و دستام رو بگيري. حتي نميتونستم يكي ازدستام رو از دستت بيرون بكشم . حتي وقتي خوابت ميبرد و دستم رو ميكشيدم چشمات رو باز ميكردي و اشاره ميكردي دستت رو بده  . حرف نميزدي و هيچي نميخوردي. 

صبح روز جمعه عمو غلامرضا به اتفاق خانواده اومدن و شما باز هيچ حرفي نزدي و هيچي نخوردي . موقع خوردن هم گريه ميكردي و اشاره ميكردي كه درد ميكنه . به زور تهديد كه اگه نخوري مجبور ميشيم ببريم سرم بزنن و بيمارستان و دكتر و.. چند قلوپ آبميوه ميخوردي. شير عسل سرد؛ آبميوه هويج و سيب خانگي ؛ بستني ؛ در روز شايد به اندازه نصف ليوان جمعا... اين بود كه اصلا ناي حركت نداشتي.. و تنها كاري كه ميكردي اين بود كه CD نگاه كني. عصر جمعه هم دايي مهرداد و رويا جون اومدن كه با وجود علاقه شديد بهشون با ايما اشاره ازم خواستي بريم اتاقت و رو پام بخوابي و دستم رو بگيري. 

روز شنبه رو مرخصي گرفته بودم . دوباره چيزي نخوردي الا با توسل به زور مجبور شديم عصر ببريم دكتر و بگيم هيچي نميخوره و حرف نميزنه . گفت اگه شرايط به همين منوال باشه بايد ببريد سرم تراپي. 

و گفت كه نخوردن و حرف نزدنت بخاطر هوش بالا هست . گفت بچه هاي ديگه درد رو به عمل وابسته ميدونن و ميگن چون عمل كرديم بايد درد كنه و ميخوردن و درد رو تحمل ميكنن  اما بچه هاي باهوش استدلال ميكنن كه درسته عمل كرديم اما وقتي ميخوريم و حرف ميزنيم درد شروع ميشه پس حرف نزنيم و چيزي نخوريم تا درد اذيت نكنه.

تصميم گرفتيم كه اگه با ايما اشاره حرف بزني جواب نديم و بگيم متوجه نميشيم . 

صبح روز يكشنبه شما رو برديم خونه عمه جون و دوباره گفتن كه بسيار كم خوردي و عصر كه از خواب بيدار شديم خواستم بهت ابميوه بدم كه نخوردي و گفتي درد ميكنه. و من طاقتم رو از دست دادم و گريه كردم . هي اشكام رو پاك ميكردي و ميگفتي مامان تو رو خدا گريه نكن و ميگفتم اخه تو هيچي نميخوري. ميگفتي اخه درد ميكنه ..  اروم شدم و بخاطر تسكين دردت ايبوپروفن دادم و نيم ساعت بعد شما ابميوه ت رو خوردي و همين شد كه ديگه خوردن رو شروع كردي. دلت شيريني ميخواست بعد شام بادمجون بود ودلت بادمجون ميخواست . شب بستني خواستي بعدش شير كاكائو خوردي و دوباره بستني خواستي .. و خدا رو شكر كابوس تموم شد. البته همون عصر دايي وحيد هم با بابا اومد خونه مون و تو كه تازه ابميوه خورده بودي و ايبوپروفن كلي باهاش شوخي كردي و اذيتش كردي و از سرو كولش بالا رفتي.

تو اين مدت تنها چيزي كه خودت ازمون ميخواستي شربت گلاب بود(آب و گلاب و شكر و يخ ) 

بجز كلمات محدود چيزي نميگفتي يا ايما اشاره يا دستمون رو ميگرفتي و ميبردي كه منظورت رو نشون بدي. 

تنها تفريحت ديدن سي دي بود.و بعد از دو روز تازه اسباب بازي هايي كه برات خريده بوديم رو نگاه كردي.

سه روز زحمت نگه داشتن شما رو عمه جون كشيد كه بازم مثل هميشه ما رو شرمنده كرد. 

آب سيب و هويج و شير و اب كمپوت و شيره گوشت و مرغ و بستني و ... از روز چهارم خوردي و كم كم تخم مرغ نيم بند و .. 

مهمون كماكان ادامه داشت و هر روز حداقل چند تايي مهمون داشتيم 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 2 اسفند 1394 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 445 مرتبه

دلبندم 

گفتم كه بخاطر لوزه شما سه بار رفتيم تهران .يك بار پيش يه دكتر و دوبار پيش دكتر ديگه. و نهايتا تصميم گرفتيم كه شهر خودمون عمل كنيم . دكتري كه تهران برده بوديم يكي از دكتراي حاذق رو پيشنهاد كرد و گفت از دانشجويان بسيار زرنگش بوده و براش معرفي نامه نوشت .

... شما رو برديم پيش جراح و متخصص گوش و حلق و بيني كه انتخاب كرده بوديم و عكس و نامه دكتر تهران رو ديد و تائيد كرد كه نيازه عمل بشي و خواست آزمايش خون انجام بديم و  نامه دكتر بيهوشي.

11 بهمن شما رو برديم پيش خانم دكتر مهربونت و آبله مرغون و ماجراي دكتر تهران رو براش تعريف كرديم و اون هم دكتري رو كه انتخاب كرده بوديم رو تائيد كرد و كامل راهنمايي كرد كه چه كارايي بايد انجام بشه  و بجاي متخصص بيهوشي نامه نوشت برا دكتر جراح كه دريافت ماده بيهوشي برات ايرادي نداره . وزنت هم در 11 بهمن 15.200 بود.

قرار بود آزمايش خون رو انجام بديم  كه متاسفانه دوباره شما مريض شدي و شروع كردي به مصرف آنتي بيوتيك . 

نهايتا 26 بهمن صبح برديمت آزمايشگاه و خواستي فائزه جون ازت خونگيري رو انجام بده چون دفعه اول خيلي عالي خون گرفته بود كه حتي آخ نگفته بودي. فائزه جون اومد و خواست ازت خون بگيره كه متاسفانه نشد و كلي تلاش بي نتيجه و دوباره خواست از دست ديگه ت با سرنگ بزرگتر خون بگيره و شما اصلا و ابدا گريه نكردي فقط رفتي بغل بابا و محكم بغلش كردي و بالاخره راضي شدي اجازه بدي از دست ديگه خون بگيرن. و اما من.... تا شنيدم  خون تو سرنگ نمياد  و بايد اينكار دوباره انجام بشه فشارم افتاد پائين و يه لحظه سرم گيج رفت و نزديك بود بيفتم كه نگهم داشتن و خوابوندن رو تخت و بهم آب قند دادن و پاهام رو بالا نگه داشتن و گفتن كه رنگم مثل گچ سفيد شده...نهايتا با هر سختي بود خون شما رو نمونه گرفتن   و امااااااااا... ظهر اطلاع دادن كه همه ازمايشها انجام شده اما تا ميخواستم PT و CBC رو آزمايش كنن خون لخته شده و بايد نمونه گيري دوباره انجام بشه .دنيا دور سرم چرخيد و  حال بسيار بدي داشتم چطور ميشد دوباره بهت بگم ميخوان خون بگيرن.......

نهايتا با وعده جايزه و ... تكرار شجاعتت  راضي شدي دوباره بياي آزمايشگاه  و ايندفعه دكتر خودشون ازت خون گرفتن اونم با دستگاهي كه رگها رو نشون ميداد گرچه بخاطر كبودي جاي سوزن دوباره كمي طول كشيد اما بالاخره كابوس تموم شد . البته شما كمي نق زدي .. بعد برديم و برات جايزه خريديم و شام هم غذاي مورد علاقه ت يعني ساندويچ هات داگ خوردي ...

عصر همون روز جواب آزمايش رو گرفتيم و هم پيش خانم دكتر خودت برديم و هم پيش دكتر كه قرار بود شما رو جراحي كنه و گفتن همه چي برا عمل مناسبه . 

چهارشنبه 28 بهمن نامه معرفي به كلينيك رو دادن .و شما رو روز 29 بهمن ساعت 10:15 بردن اتاق عمل.البته قرار بود ساعت 9 عمل بشي. و گفته بودن بايد 7 ساعت چيزي نخورده باشي كه بجز شام و شيريني و .. قبل از خواب ؛ بابا جون ساعت 2 نيمه شب بيدار شد و برات شير عسل درست كرد . اوايل تو كلينيك سرحال بودي اما زماني كه بچه اي رو از عمل در اوردن و حالش بد بود و ناله و داد و بيداد ميكرد كمي ترسيدي و حاضر نشدي لباس اتاق عمل بپوشي.و به زور و هزار لودگي لباس تنت كرديم . و موقع رفتن به اتاق عمل هم ميگفتي مامانم هم بياد و نهايتا پرستار ها بردنت داخل  و هر لحظه تا اومدنت برا من سالي گذشت تا اينكه گفتن عمل تموم شده و ريكاوري هستي.

حدود 11:30 اوردن و هنوز كامل به هوش نيومده بودي كه تحويلت دادن . و لحظات سختي رو تجربه كرديم تا كامل به هوش بياي.. ناله ميكردي و ميومدي جلو تو بغلم و دوباره ميوفتادي و اين هي تكرار ميشد .. تا اينكه يكي دو باره مامان گفتي و چشمات رو باز كردي.

ممنونم از كسايي كه تو اين روز من و بابا جون رو تنها نزاشتن ..

2 ساعت بعد از تحويل ميتونستي چيزي بخوري. اما حاضر نبودي تا اينكه پرستار اومد و گفت اگه نخوري نميتوني بري و مجبور شدي سه چهار قاشق بستني بخوري و يكي دو قلوپ آب سيب 

 

ساعت 4 از بيمارستان مرخص شديم در حالي كه شما حال مساعدي نداشتي و درد ميكشيدي. البته خواسه بوديم تا بهوش نيومدي برات شياف بزارن كه كمتر اذيت بشي...

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
درباره وبلاگ

دختر نازم در تاریخ 9 مرداد 1390 ساعت 10 صبح بدنیا اومد.مهرسا جان با به دنیا اومدنت به زندگی من و بابایی گرما بخشیدی. امیدوارم همیشه سالم و تندرست و صالح و شاد باشی. من و بابایی تمام تلاشمون رو برای بزرگ کردنت خواهیم کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 906 نفر
بازديدهاي ديروز : 282 نفر
بازدید هفته قبل : 3885 نفر
كل بازديدها : 640603 نفر
امکانات جانبی