برای دردانه ام
برای دردانه ام
خاطرات از لحظه بارداری تا ......
تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 74 مرتبه

روزی به دخترم خواهم گفت:


اگر خواستی ازدواج کنی
با مردی ازدواج کن که به جای مهمانی های احمقانه ای
که مردان یک طرف جمع میشوند و از سیاست و کار و فوتبال میگویند
و زنان یک طرف دیگر جمع میشوند و از مانیکور و انواع رژیم غذایی و ساکشن
و پروتز لب و جک ها و..... صحبت میکنند
تو را به دوچرخه سواری،تئاتر،کنسرت رفتن،فیلم دیدن،
شعر و کتاب خوندن،کافه رفتن و شبگردی های بی هوا
سفرهای بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی
و سربه سرهم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زند
و آنقدر به باتو بودن "ایمان" داشته باشد که به زمین و زمان و هرپشه ی نری
که از دور و برت رد می شود گیر نده ،
و به تو احساس "رفیق"بودن بدهد و
نه تنها احساس "زن " بودن
طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه تان حسودی شان شود ...
آنوقت شاید زمان مناسبی رسیده،که
تن به ازدواج بدهی..
وگرنه هیچگاه به ذهن زیبایت خطور نکند که
آرامش را در میان دستهایی خواهی یافت
که تو را فقط زن میداند
و زن!

 

" حسين...پناهي"



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 87 مرتبه

عزيزترينم 

روز پنجشنبه 25 شهريور خواستيم آخرين استفاده رو از تعطيلات تابستون و روزاي گرم بكنيم و ظهر راه افتاديم به سمت سنگاچين بندر انزلي . عمه ناهيد مهربونت هم با ما اومد تا بچه ها شب به ما ملحق بشن . (عمو جان تو اين سفر همراه ما نبودن )

ظهر راه افتاديم و عصر رسيديم و به محض رسيدن رفتيم ساحل و شب حدود 12:30 دائي وحيد و فريد هم رسيدن . 

روز جمعه 26 شهريور ناهار رو برديم ييلاق اولسبلنگاه در شهرستان ماسال . واقعا انگار تكه اي گمشده از بهشت بود. مه ها انقدر پائين بود كه تو ارتفاعات تا يك متري بيشتر رو نميشد ديد. نم نم بارون و هواي عالي. و چشم اندازي بي نظير. 

روز شنبه كل روز بارندگي بود و طرف صبح رفتيم شنبه بازار انزلي و من براي اولين بار پاچ باقلا خريدم و دو تا سبزي محلي به نامهاي چوچاق و خالواش ( برا ماهي شكم پر و ..) و عصر هم رفتيم منطقه آزاد حسن رود .

صبح روز يكشنبه قرار بود برگرديم اما ديديم انقدررررررررر هوا عاليه و آفتابي كه اومدنمون رو به عصر موكول كرديم تا شما بتوني از دريا لذت ببري. از دريا و ساحل و شن بازي و .. سير نميشدي حتي ناهارت رو به زور سرپائي دادم بهت . 

شب حدود ساعت 11 رسيديم . 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 131 مرتبه

آهسته فتح كرده اي با چشمهايت 

هر چه داشته ام را ...

حالا تمام جهان من مستعمره ي توست !

تاريخ 27 تير 95: صبح از طرف مهد بردنتون تولد همكلاسيت (نيلا جون ) و كلي بهت خوش گذشته بود. عصر هم به اتافق همكاراي نازنينم شما و رها جون و آوا جون و آرشيدا جون رو برديم تاتر " اين مزرعه مال كيه "

تاريخ 30 تير 95: يكي دو روزي بود غذا نميخوردي و همش ميگفتي دهنم درد ميكنه و كف دست و پات هم يكي دو تا جوش زده بود. از اونجايي كه رها جون قبلا اين مدل بيماري رو گرفته بود آشنايي جزئي داشتم و وقتي هم بردم پيش دكترت تائيد كرد كه ويروس دست و پا و دهن گرفتي.

تاريخ 3 مرداد 95: عروسي تيناي عزيزم.كه خيلي بهت خوش گذشت خصوصا كه خواهر آقا دوماد بين اون همه بچه گشت و شما رو انتخاب كرد تا در رو برا عروس و داماد باز كني تا وارد سالن بشن و خيلييييييي از اين بابت خوشحال بودي و همش ميگفتي چون دختر خوب و مودبي بودم و اصلا وسط سالن شلوغ نيمكردم منو انتخاب كردن .

و اما قرار بود تولد 5 سالگيت رو تو مهد بگيرم و كلي تزئينات اماده كرده بودم و چاپ كرده بودم و لباست هم آماده بود و خلاصه از مهد هم وقت گرفته بودم و روزش مشخص شده بود. تقريبا برنامه ريزيم تموم شده بود.اما ماجرا از اين قرار شد كه شب قبل از تولد شما كه تولد بابا بزرگ بود متوجه شدم كه بابا بزرگ به اتفاق دائي و رويا جون رفتن باغ عمه جون و اين شد كه كيك خريديم و رفتيم اونجا تولدشون رو تبريك گفتيم  و از اونجاييكه ترسيديم كيك كم بياد يكي هم به نيت شما خريديم و با بابا بزرگ  كيك بريدي و همه تولدت رو تبريك گفتن. شب تولدت هم عمه جون مهربونت به اتفاق خانواده و بابا بزرگ و دائي اينا اومدن خونه مون به صرف عصرونه و دوباره كيك خريديم و تزئينات رو خونه انجام داديم . و اين شد دومين تولد شما..همين علت باعث شد كه با بابا مشورت كنيم  و قيد تولد امسال شما تو مهد رو بزنيم . چون سومين تولد ميشد و از طرفي به تولد مهد راضي نبودي و اصرار داشتي طرف صبح همكلاسهات رو  خانه ي بازي  دعوت كنيم  و كلي هم اورد ميدادي. نهايتا تولد مهدت رو كنسل كرديم .اما راستش ته دلم زياد از اين موضوع راضي نبودم چون اگه ميدونستم قراره تولد مهد نداشته باشي تولد خونه ميگرفتم برا عمه ها و عمو ها و .. و يا حداقل ت كيك تولد خصوصيه خصوصي رو  متناسب با تم تولدت يعني ميني موس ميگرفتم .اميدوارم سال بعد بتونيم يه تولد توووووووپ برات بگيريم . ناگفته نمونه به خودت هم علت رو گفتيم و راضيت كرديم كه تولد كنسل بشه . 

تاريخ 19 مرداد 95: عمو جون بنده همه خانواده رو كه بدون احتساب غائبين تقريبا 70 نفر بوديم براي شام پارك دعوت كرد و تا نيمي از شب اونجا بوديم و به همه مون از جمله شما خيليييييي خوش گذشت . 

تاريخ 3شهريور 95: عروسي نويد جون كه بازم در كنار بچه ها خيلي به شما خوش گذشت . بماند كه هميشه چون ظهر نميخوابي اخر شب مراسم ( تو باغ و خونه و .. ) خوابت ميبره . 

تاريخ 7 شهريور 95: به اتفاق خاله نسترن شماو فرناد جونم رو برديم تاتر ديوهاي پليد .

تاريخ 13 شهريور 95: بله برون شاهين جون . چقدر امسال رو دوست داشتم . همش مناسبتهاي خوب و عروسي و مراسم خوشي. اميدوارم سالهاي آينده همه مثل اين سال و حتي بهتر از اين سال باشه . 

و اما مهد شما از تاريخ 13 شهريور تا 16 شهريور تعطيل بود و تو اين مدت يك روز زحمت نگه داشتن شما رو خاله شادي كشيد و يكروز فاطي جون مهربون  و يك روز بابا مرخصي ساعتي گرفت و شما رو حدود 9:30 اورد اداره من و يك روز من  مرخصي گرفتم .

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 9 تير 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 339 مرتبه

عزيزترينم 

و اما آخرين اتفاق فروردين ماه اين بود كه مامان دوست مهدكودكيت بهار جون شما رو برا تولد بهار دعوت كرد خونه شون . با مامان و باباي بهار جون رو تو مهد آشنا شده بودم و دورادور ميشناختمشون . خلاصه اينكه با وجوديكه استرس داشتيم اما موافقتمون رو اعلام كرديم كه بري تولد و دو تا از دوستاي ديگه ت هم دعوت بودن.

روز 30 فروردين (95/01/95)   بردمت و تحويل مامان بهار جون دادم و يه بار زنگ زدم و گفتن هنوز تولد تموم نشده و يكبار اومدم دنبالت و گفتن شام نخورديم و قرار شد خودشون تولد تموم شد تماس بگيرن . حدود 9 بود كه تماس گرفتن واومدن دنبالت . خيلي خيلي بهت خوش گذشته بود. اولين تولدي بود كه تنهاي تنها رفتي. 

با توجه به اينكه رشته ورزشي اصلي بابا جون بدمينتونه و خيلي دوست داره شما هم اين رشته رو ادامه بدي شما رو با خودش برد آكادمي بدمينتون و گفتن يكي دو جلسه بياد تا بگيم استعداد داره و ميتونه از اين سن شروع كنه يا هنوز زوده . اولين جلسه بدمينتون روز جمعه مورخ 3 ارديبهشت 95 بود و كلي خوشت اومده بود و اين شد كه سن 4 سال و 8 ماه اين رشته رو شروع كردي.هفته اي دو روز ميري كلاس روزهاي جمعه و روزهاي سه شنبه و مربيهات آقاي فغفوري  و بيات  از بازيكنان  تيم ملي هستن كه خيلي مهربون و با حوصله و خوش اخلاقن. 

12 ارديبهشت روز معلم بود و من و خاله پگاه از مدتها قبل تصميم گرفته بوديم براي تمامي مربي هاي مشترك شما و آواي عزيز با هم هديه بخريم . اين بود كه يكروز قرار گذاشتيم و براي خانم مدير و آنيتا جون و بقيه كادر مهد هديه خريديم . 

براي مربي عزيز و مهربونت و مربي زبان و مربي موسيقي هم جدا هديه خريدم . و روز 12 ام هديه ها رو داديم شما و آوا دوتايي برديد و به تك تك كادر مهد تقديم كرديد. 

تقريبا ارديبهشت ماهمون به ديدن تدارك برا عروسي دايي گذشت . خريد لباس و كفش برا شما و خودم و كلي كمك به دايي و رويا جون برا خريد وسايل و لباس عروس و سفره عقد و نوشتن كارت ها و تقريبا هر روزمون با اين جور كارها پر ميشد . اميدوارم هميشه مشغله و درگيري در جهت امورات خير و خوشي ها باشه . 

و روز 5 خرداد عروسي دايي مهرداد بود و به شما كلي خوش گذشت  و روز پنجشنبه 6 خرداد هم پاتختي بود. و در كل بار بزرگي از رو دوشمون برداشته بود و به خوب برگزار شدن مراسم ها همه خستگي از تنمون در رفت.

روز 11 خرداد : از طرف مهد كودك شما رو بردن اردوي پارك بانوان . ناهار عدس پلو با كشمش و خرما درخواست كردي و در كنارش سالاد ماكاروني و ميوه توت فرنگي و گوجه سبز و زرد آلو و خوراكي هم چيپس ليمويي و ليموناد. خلاصه كلي خوش گذشته بود بهتون . 

14 خرداد به اتفاق عمه جون اينا رفتيم شيت و ناهار و عصرونه رو اونجا خورديم و 11 شب برگشتيم . 

ماه رمضون بود و چند روزي عمو سعيد به اتفاق خانواده ش اومدن و عمه جون و عمه زهره و عمو جون و عزيز جون افطار دادن . شما حسابي با بچه ها بازي كردي بماند كه هر از گاهي  ناراحت ميشدي و ازشون گلايه ميكردي .

 يكروز هم به اتفاق عمه ها و عمو ها و . با باباجون رفتيد باغ عمو غلامرضا و گيلاس و آلبالو چيديد. 

و اما اين دوره تو ليست كلاسهايي كه مهد داده بود زبان نبود چون به خاطر غيبت يا نياوردن نمره  تعداد بچه ها برا تشكيل كلاس كافي نبود . 

موسيقي اقاي كيا گفتند كه شما ميتوني فلوت ريكوردر رو شروع كني .و باهاشون صحبت كردم و با خانم مدير و سارا جون  و .. با توجه به اينكه كتاب بلز رو تموم نكردي و همه نتهاي كوچيك رو ياد نگرفتي ايا صحيح هست كه ساز ديگه اي رو شروع كني و نهايتا تصميم گرفتيم با توجه به اينكه ساز اصلي استاد موسيقيت فلوت هست شما هم به اتفاق دو تا از بچه ها فلوت رو شروع كني. در واقع تو كلاس سه نفر هستيد و كلاس به صورت نيمه خصوصي براتون برگزار ميشه . 

در كنار موسيقي كلاس اوريگامي (آقاي فاتح ) و كلاس نقاشي (سارا جون ) و كلاس لگو (موسسه لگو - شهلا جون ) هم ثبت نامت كرديم. 

30 فروردين ماه تولد بهار جون 

 

روز 12 ارديبهشت 95 ( روز معلم)

گريم در مهد كودك



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 391 مرتبه

دلبندم

عيد امسال اولين سالي بود كه سه نفري خونه ي خودمون بوديم . تحويل سال ساعت 8 صبح بود و بيدار شديم گرچه خوابالو بوديم اما سر سفره هفت سين نشستيم  و سال رو تحويل كرديم . عشقم اميدوارم سالي كه پيش رو داريم سال خيلي خيلي خوبي براي همه مون باشه.

بعد از خوردن صبحانه رفتيم خونه عزيز جون برا ديدنشون كه همه اونجا بودن و بعد رفتيم خونه بابا بزرگ. و همون لحظه تصميم بر اين شد كه دايي وحيد و دايي فريد هم همراه ما بيان تهران  چون من از مدتها پيش تهران اسكان گرفته بودم . هميشه دلمون ميخواست يكبار در تعطيلات عيد بريم تهران . يا مسافرتهاي ديگه ميرفتيم و يا اقوام تهراني ميومدن زنجان و ميسر نميشد تا بالاخره عزممون رو جزم كرديم و تصميم گرفتيم بريم تهران .

نهايتا به سرعت بار و بنديلمون رو جمع كرديم و ساعت 2:30 راه افتاديم . و وقتي رسيديم تهران قرار رو بر اين گذاشتيم كه به جاي رفتن به اسكانمون بريم بگرديم و اخر شب برگرديم . همين شد كه پل طبيعت رو به عنوان اولين جا انتخاب كرديم . بسيار زيبا بود.. پارك آب و آتش هم رفتيم كه البته مشعل ها ديگه روشن نميشن و هوا خنك بود . و تاريك شده بود. گرچه خيلي لذت برديم اما به نظرم بهتره وقتي رفته بشه كه بخشيش رو در روشنايي روز سپري كنيم و بعد هوا تاريك بشه .. شام رو همونجا تو رستورانهاي راه چوبي خورديم و حدوداي 11 شب بود كه برگشتيم .

روز 2 فروردين صبح رفتيم باغ پرندگان و بسيار وسيع بود و ديدن همه پرندگان ساعتها وقتمون رو گرفت ناهار رو رفتيم فست فود منهتن تجريش كه از محيط و دكوراسيون و غذاها خيلي زياد  خوشمون اومد بعد تا رسيديم سعد آباد گفتند باجه فروش بليط تا ساعت 4.5 هست .اون موقع كلي غر زديم و اصرار كرديم اما روز بعد كه رفتيم فهميديم كه واقعا گسترده ست و بايد چهار پنج ساعت وقت گذاشته بشه .

خلاصه كمي هم از بي برنامگي ناراحت بوديم چون به نظر ميرسه ميشد تو سايت اطلاع رساني كنن . خيلي ها مثل ما پشت در مونده بودن . 

نهايتا رفتيم باغ موزه مينياتوري   كه نماهاي اماكن ديدني ايران رو كه به ثبت جهاني رسيده  از قبيل گنبد سلطانيه ؛ تخت جمشيد ؛ آسيابهاي آبي شوشتر و .. به صورت شني درست كرده بودن .. .

روز 3 فروردين اول رفتيم سعد آباد . دم در ورودي تمام بخشها و كاخها رو نوشته بودن و برا هر كدوم بليط جداگانه اي نياز بود . ما براي كاخ مرمر - كاخ اصلي - پوشاك سلطنتي - آشپزخانه سلطنتي و ماشين هاي سلطنتي بليط تهيه كرديم و در هر كدوم از كاخها كلي صف وايستاديم تا نوبتمون شد و به دليل ازدحام جمعيت اجازه توقف در بخشي از كاخ ر و نميدادن و بايد سريع نگاه ميكرديم و رد ميشديم اما خيلي خيلي برامون جالب بود . تلفيق رنگ بسيار زيباي اتاقها كه از رنگهاي فيروزه اي و بژ استفاده زيادي شده بود و دكوراسيون و چيدمان عالي و ماشينهاي سلطنتي و آشپزخانه مدرن در اون زمان كه واقعا ديدني بود و از ديدن محوطه پارك كه رودخانه هم از وسطش عبور ميكرد با درختهاي بلند و بر افراشته سير نميشديم . ناهار رو تو كاخ خورديم كه در بخشي نمايشگاه سوغاتي شهرهاي ايران رو بر پا كرده بودن . 

و عصر از كاخ خارج شديم و به خاطر اينكه شما واقعا دختر خوب و صبوري بودي و تو اون شلوغي و ديدن چيزايي كه هيچ جاذبه اي برات نداشت سكوت كردي برديمت شهربازي مجتمع كورش. از 8 تا 11 اونجا بوديم و كلي خوش گذروندي و شام رو هم در فود كورت همونجا خورديم و برگشتيم .

صبح روز 4 ام اول رفتيم شهرك سينمايي غزالي كه واقعاااا برام جذاب بود. بعد رفتيم باغ وحش پارك ارم كه كلي حيوناي مختلف ديديم  از جمله كانگورو و فيل و .. كه تا حالا از نزديك نديده بوديم . بعد رفتيم كرج ديدن كاخ شمس كه بسته بود و گفتن مدتهاست ديگه اجازه نميدن  بازديدي انجام بشه و نهايت اينكه ساعت 7:30راه افتاديم و ساعت 11:30رسيديم و رفتيم خونه عمه جون تا هم ببينيمشون هم با عمو سعيد و خانواده ش خداحافظي كنيم چون ميخواستن برگردن . اما با اصرار ما قبول كردن كه يك روز ديگه رو هم بمونن . 

من روز 5 فروردين اداره شيفت داشتم . و شب هم عمه جون و عمو سعيد به اتفاق خانواده هاشون مهمون ما بودن 

روز جمعه 6 فروردين هم خاله جون به اتفاق بابا بزرگ و دايي مهرداد و رويا جون شام و عيد ديدني اومدن خونه ما .

و دو سه روز بعد هم به عيد ديدني خونه اقوام درجه يك گذشت .

 

باغ مينياتوري تهران 

باغ مينياتوري تهران

مجموعه كاخهاي سعد اباد

مجموعه كاخهاي سعد آباد

مجموعه كاخهاي سعد آباد

مجموعه كاخهاي سعد آباد



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
درباره وبلاگ

دختر نازم در تاریخ 9 مرداد 1390 ساعت 10 صبح بدنیا اومد.مهرسا جان با به دنیا اومدنت به زندگی من و بابایی گرما بخشیدی. امیدوارم همیشه سالم و تندرست و صالح و شاد باشی. من و بابایی تمام تلاشمون رو برای بزرگ کردنت خواهیم کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 67 نفر
بازديدهاي ديروز : 911 نفر
بازدید هفته قبل : 978 نفر
كل بازديدها : 771514 نفر
امکانات جانبی