برای دردانه ام
برای دردانه ام
خاطرات از لحظه بارداری تا ......
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1396 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 31 مرتبه

مهرساي عزيزم

بر خلاف وسواس عجيبي كه نسبت به تو دارم در هر زمينه دكتر و چكاپ و رسيدگي و ويتامين ها و .. همه چيييييي.. به علت ترس خودم از دندانپزشكي تو رو نبرده بودم و در اين زمينه كوتاهي كرده بودم البته ناكفته نمونه مسواك ميزدي و دهانشويه هم استفاده ميكردي.بالاخره عزمم رو جزم كردم و از دكتر دندانپزشك متخصص كودكان ( خانم دكتر بهاره ناظمي) برات وقت گرفتم . 21 اذر شما رو براي چكاپ بردم و گفت يكي دو تا دندون پوسيدگي سطحي داره و راديولوژي ازدندون نوشت كه تاريخ 24 آذر به اتفاق رفتيم راديولوژي جم و شما بسيار عالي همكاري كردي و 6 بهمن عكست رو به دكتر نشون دادم و روز 16 بهمن رو مشخص كرد برا كار روي دندونهات

ساعت 5:30 وقت داشتيم 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1396 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 25 مرتبه

با توجه به رضايت بسيار زيادي كه از مهد كودكت داشتيم و دوستاي خوبي كه اونجا پيدا كرده بودي و برنامه هاي مفرح مهد و كادر خوب و مجرب و يكسري مسائل ديگه از قبيل ساعت كاري و ميان وعده و ناهار گرم و .. تصميم گرفتيم پيش دبستاني رو هم در همون مهد ادامه بدي. متاسفانه دقيقا در بازه زماني شنبه 3 مهر تا 8 مهر برا من تو سازمان دوره ي آموزشي گذاشتن كه بسيار هم مهم بود و مجبور بودم برم . و يونيفرمت رو تحويل گرفته بودم و همه چي آماده بود و خيالم از بابتت راحت بود كه هم بابا حميد حسابي بهت ميرسه هم عمه جون .

روز سوم مهر (اولين روز مدرسه ) بابا حميد شما رو برده بود و اين چند روزي كه نبودم هم كليييي بهت خوش گذشته بود و هر روز عمه جون ميومده دنبالت و يكروز هم كه باهاشون رفته بودي عروسي و يكروز هم خاله شادي اومده بود دنبالت و يكروز هم كه بابا برده بود پيتزا سارا و نهايت اينكه هر بار كه زنگ ميزدي سر حال بودي و من خيالم راحت بود.

چهارشنبه عصر رسيدم و بابا حميد اومد دنبالم و بعد اومديم شما رو از خونه عمه جون برداشتيم و عليرغم اينكه طرف صبح از طرف مهد  به مناسبت روز جهاني كودك برده بودنتون خيريه روزبه اما باز اصرار كردي و يكراست رفتيم اونجا تا اخر وقت . اما بعداز اتمام جشن تو راه برگشت به هر بهانه اي گريه ميكردي و بهانه ميگرفتي. كه به نظرم تازه دلتنگي هاي اين مدت سر باز كرده بود .

اينم بگم كه تو اين مدت بابا نگاه نكرده بود كه بهتون برنامه درسي دادن و هر روز همه كتابهات رو ميزاشته تو كيفت كه تو مهد بهت گفته بودن مهرسا جون طبق برنامه كتابهات رو بيار.. و باز هم ديدم كه اصلا كيفت رو نگاه نكرده بودن و متوجه نشده بودن تكليف داري و هر روز بايد انجام بدي و اينه كه چند روزي كه نبودم تو هر صفحه مربيت برات يادداشت گذاشته بود كه تكليف رو در منزل انجام بده.

مربي پيش دبستانيت نسرين جون هستن . تقريبا 11-12 تا كتاب بهتون دادن و تازه درسهايي هم  داريد كه كتاب ندارند.

خيلي خوشحالم از اين بابت كه دوستاي قبليت هم امسال اومدن كلاس شما.(پارسال به خاطر پريناز جون كلاس عوض كردي و از همه ي دوستات جدا شدي البته كاملا بنا به خواسته ي خودت )

دوستاي صميميت كه خيلي دوستشون داري: آرميتا – بهار –فاديا

تاريخ 2آبان : اولين كنفرانس كه در خصوص زندگي شهري و روستايي و عشايري بود. برات روزنامه ديواري درست كردم و كاملا توضيح دادم بهت . قربونتتتتت برم من ....

كماكان كلاس بدمينتون ميري. و كلاس موسيقي و زبان و امسال يو سي مس هم اضافه شد .

تاريخ 25 آبان : سنجش مهرسا برا ورود به مدرسه – 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 192 مرتبه

روزی به دخترم خواهم گفت:


اگر خواستی ازدواج کنی
با مردی ازدواج کن که به جای مهمانی های احمقانه ای
که مردان یک طرف جمع میشوند و از سیاست و کار و فوتبال میگویند
و زنان یک طرف دیگر جمع میشوند و از مانیکور و انواع رژیم غذایی و ساکشن
و پروتز لب و جک ها و..... صحبت میکنند
تو را به دوچرخه سواری،تئاتر،کنسرت رفتن،فیلم دیدن،
شعر و کتاب خوندن،کافه رفتن و شبگردی های بی هوا
سفرهای بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی
و سربه سرهم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زند
و آنقدر به باتو بودن "ایمان" داشته باشد که به زمین و زمان و هرپشه ی نری
که از دور و برت رد می شود گیر نده ،
و به تو احساس "رفیق"بودن بدهد و
نه تنها احساس "زن " بودن
طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه تان حسودی شان شود ...
آنوقت شاید زمان مناسبی رسیده،که
تن به ازدواج بدهی..
وگرنه هیچگاه به ذهن زیبایت خطور نکند که
آرامش را در میان دستهایی خواهی یافت
که تو را فقط زن میداند
و زن!

 

" حسين...پناهي"



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 207 مرتبه

عزيزترينم 

روز پنجشنبه 25 شهريور خواستيم آخرين استفاده رو از تعطيلات تابستون و روزاي گرم بكنيم و ظهر راه افتاديم به سمت سنگاچين بندر انزلي . عمه ناهيد مهربونت هم با ما اومد تا بچه ها شب به ما ملحق بشن . (عمو جان تو اين سفر همراه ما نبودن )

ظهر راه افتاديم و عصر رسيديم و به محض رسيدن رفتيم ساحل و شب حدود 12:30 دائي وحيد و فريد هم رسيدن . 

روز جمعه 26 شهريور ناهار رو برديم ييلاق اولسبلنگاه در شهرستان ماسال . واقعا انگار تكه اي گمشده از بهشت بود. مه ها انقدر پائين بود كه تو ارتفاعات تا يك متري بيشتر رو نميشد ديد. نم نم بارون و هواي عالي. و چشم اندازي بي نظير. 

روز شنبه كل روز بارندگي بود و طرف صبح رفتيم شنبه بازار انزلي و من براي اولين بار پاچ باقلا خريدم و دو تا سبزي محلي به نامهاي چوچاق و خالواش ( برا ماهي شكم پر و ..) و عصر هم رفتيم منطقه آزاد حسن رود .

صبح روز يكشنبه قرار بود برگرديم اما ديديم انقدررررررررر هوا عاليه و آفتابي كه اومدنمون رو به عصر موكول كرديم تا شما بتوني از دريا لذت ببري. از دريا و ساحل و شن بازي و .. سير نميشدي حتي ناهارت رو به زور سرپائي دادم بهت . 

شب حدود ساعت 11 رسيديم . 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | نویسنده : مامان دردانه
بازدید : 260 مرتبه

آهسته فتح كرده اي با چشمهايت 

هر چه داشته ام را ...

حالا تمام جهان من مستعمره ي توست !

تاريخ 27 تير 95: صبح از طرف مهد بردنتون تولد همكلاسيت (نيلا جون ) و كلي بهت خوش گذشته بود. عصر هم به اتافق همكاراي نازنينم شما و رها جون و آوا جون و آرشيدا جون رو برديم تاتر " اين مزرعه مال كيه "

تاريخ 30 تير 95: يكي دو روزي بود غذا نميخوردي و همش ميگفتي دهنم درد ميكنه و كف دست و پات هم يكي دو تا جوش زده بود. از اونجايي كه رها جون قبلا اين مدل بيماري رو گرفته بود آشنايي جزئي داشتم و وقتي هم بردم پيش دكترت تائيد كرد كه ويروس دست و پا و دهن گرفتي.

تاريخ 3 مرداد 95: عروسي تيناي عزيزم.كه خيلي بهت خوش گذشت خصوصا كه خواهر آقا دوماد بين اون همه بچه گشت و شما رو انتخاب كرد تا در رو برا عروس و داماد باز كني تا وارد سالن بشن و خيلييييييي از اين بابت خوشحال بودي و همش ميگفتي چون دختر خوب و مودبي بودم و اصلا وسط سالن شلوغ نيمكردم منو انتخاب كردن .

و اما قرار بود تولد 5 سالگيت رو تو مهد بگيرم و كلي تزئينات اماده كرده بودم و چاپ كرده بودم و لباست هم آماده بود و خلاصه از مهد هم وقت گرفته بودم و روزش مشخص شده بود. تقريبا برنامه ريزيم تموم شده بود.اما ماجرا از اين قرار شد كه شب قبل از تولد شما كه تولد بابا بزرگ بود متوجه شدم كه بابا بزرگ به اتفاق دائي و رويا جون رفتن باغ عمه جون و اين شد كه كيك خريديم و رفتيم اونجا تولدشون رو تبريك گفتيم  و از اونجاييكه ترسيديم كيك كم بياد يكي هم به نيت شما خريديم و با بابا بزرگ  كيك بريدي و همه تولدت رو تبريك گفتن. شب تولدت هم عمه جون مهربونت به اتفاق خانواده و بابا بزرگ و دائي اينا اومدن خونه مون به صرف عصرونه و دوباره كيك خريديم و تزئينات رو خونه انجام داديم . و اين شد دومين تولد شما..همين علت باعث شد كه با بابا مشورت كنيم  و قيد تولد امسال شما تو مهد رو بزنيم . چون سومين تولد ميشد و از طرفي به تولد مهد راضي نبودي و اصرار داشتي طرف صبح همكلاسهات رو  خانه ي بازي  دعوت كنيم  و كلي هم اورد ميدادي. نهايتا تولد مهدت رو كنسل كرديم .اما راستش ته دلم زياد از اين موضوع راضي نبودم چون اگه ميدونستم قراره تولد مهد نداشته باشي تولد خونه ميگرفتم برا عمه ها و عمو ها و .. و يا حداقل ت كيك تولد خصوصيه خصوصي رو  متناسب با تم تولدت يعني ميني موس ميگرفتم .اميدوارم سال بعد بتونيم يه تولد توووووووپ برات بگيريم . ناگفته نمونه به خودت هم علت رو گفتيم و راضيت كرديم كه تولد كنسل بشه . 

تاريخ 19 مرداد 95: عمو جون بنده همه خانواده رو كه بدون احتساب غائبين تقريبا 70 نفر بوديم براي شام پارك دعوت كرد و تا نيمي از شب اونجا بوديم و به همه مون از جمله شما خيليييييي خوش گذشت . 

تاريخ 3شهريور 95: عروسي نويد جون كه بازم در كنار بچه ها خيلي به شما خوش گذشت . بماند كه هميشه چون ظهر نميخوابي اخر شب مراسم ( تو باغ و خونه و .. ) خوابت ميبره . 

تاريخ 7 شهريور 95: به اتفاق خاله نسترن شماو فرناد جونم رو برديم تاتر ديوهاي پليد .

تاريخ 13 شهريور 95: بله برون شاهين جون . چقدر امسال رو دوست داشتم . همش مناسبتهاي خوب و عروسي و مراسم خوشي. اميدوارم سالهاي آينده همه مثل اين سال و حتي بهتر از اين سال باشه . 

و اما مهد شما از تاريخ 13 شهريور تا 16 شهريور تعطيل بود و تو اين مدت يك روز زحمت نگه داشتن شما رو خاله شادي كشيد و يكروز فاطي جون مهربون  و يك روز بابا مرخصي ساعتي گرفت و شما رو حدود 9:30 اورد اداره من و يك روز من  مرخصي گرفتم .

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد
درباره وبلاگ

دختر نازم در تاریخ 9 مرداد 1390 ساعت 10 صبح بدنیا اومد.مهرسا جان با به دنیا اومدنت به زندگی من و بابایی گرما بخشیدی. امیدوارم همیشه سالم و تندرست و صالح و شاد باشی. من و بابایی تمام تلاشمون رو برای بزرگ کردنت خواهیم کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 36 نفر
بازديدهاي ديروز : 239 نفر
بازدید هفته قبل : 275 نفر
كل بازديدها : 829443 نفر
امکانات جانبی